تبليغاتX
جولانگاه تزویر تناقضات
بار دل است اين كه به خاكت نشانده است ..................... گر بي نفس شوي ز مسيحا گذشته اي
 

زندگی از کجا آغاز می شود

در چشم های بیدار

در این دشت بی کران

که ماه تابان در گودال ها خاموش می شود.

فرش علف های هرز

گیاهان بیمار با ساقه های خمیده

که غنچه های پژمرده را در آغوش رنگی از کف داده اند.

درختان زمین خورده با ریشه های بیرون زده

که در حسرت خاکی تهی له له می زنند،

و برگ هاي ماتم زده كه چون اشك از گونه هاي زرد و سرخ شاخه هاي غم بار فرو مي ريزند.

 

گويا اينجا از تفاله هاي خاك آفرينش پديد آمده است؛

اينجا كه همه پاييز است و زمستان،

و اينجا كه آغاز زندگانيست

و اينجا كه گور زندگانيست.

 

يادگارهاي منقوش و بازيچه هاي لخت

و نياز هايي كه عادت مي شود

دستي كه گزيده نمي شود

و عادت هايي كه نياز مي شود.

مثل خدايي كه در بستري نهان در آغوش مي فشرد و نفس را با لذتي ديگر در مي آميزد.

 

بر چه حريص مانده است؟

تكه اي استخوان سياه

عنكبوتي كه بر دست مايه اش مي تند

يا يك تكه گوشت كه در مجاورش مي جنبد؟

 

آه، اين خداوند هميشگي و قهقاه سياهي كه تمسخر و نفرين را به هم مي كشد.

اين بينهايت ظلماتست

و اين بستري كه مرگ را التماس مي كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:55  توسط م. سکوت | 
 

کفن عادتم سوخت؛

فریاد زدم،

بخار مه انگیز اشکی که از من زدوده شد در آغوشم کشید- هاله ای که انتظارم زایید

بی اختیار مجذوب شدم.

 

حرکت در من تاسف می خورَد

لاشه ای که بروی سینه ام تولید شده منظم نوسان می کند و مرا وادار به تنفس می نماید

 

پله ها گویای زنجیر هاست

پیوسته ام و در خود می لولم

به عنایت چند سکوی ذلیل زنده خواهم ماند؟

خدا نشئه ی ذلت من است

از فریب مغزم بیزار است

و گاه گاهی که نامش را به کار می برم مرهون ذلت من است

 

حضورت را نمی شمرم

در یادم بمیر

تا خودم باشم

و در رویاندنم مشتاق علامتی بمانم

حضورت را تلاش نکرده ام،

حضورت را نمی پذیرم

زیرا زخمی که شایسته نیست مرهمت نارواست.

می ستیزم اما هیچ نمی ستایم

می ستیزم اما هیچ تقلا نمی کنم

می ستیزم اما هیچ استوار نیستم

می ستیزم و می ستیزم و می ستیزم چون هیچ نگریخته ام

هرگز نمی ستایم و تقلا نمی کنم و استوار نیستم چون هیچ نیاموخته ام

 

طلوع را قَسمت می دهم

در اندامم بیدار شو

و پادزهری که نمی شناسم در من ریز

بگو نامت را به حرمت انگشتانم انشا کنم

و در عین حال که تهی شده ام

مرا در نوازشت پنهان کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:8  توسط م. سکوت | 
 

         بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت                 درد هم مفت تماشاست طرب باید کرد

روی آوارها گام بر می دارم تا کلمه ای درخور ساختارم بفریبم

لای مردارها می گردم استخوانی شایسته ی بنایم بیابم

دور زنجیرها سفت می شوم  تا نفسم را پشیمان کنم

و ...می گدازم تا خودم را بند کنم.

حوادث را می شمرم؛ یک، خودم. دو، ...حالا حوصله ندارم حرف مفت بزنم.

 

دقت کرده ام

گمانم بیشتر اشتباه کرده ام.

آهم  را بریدم تا دروغم را نفس نفس بزنم؛ ناله ام را شکسته ام تا بشنوم، دروغی را تنفس کنم.

 

فردا چند بار که ساعت بتپد خود را باور می کنم.

 

امروز هنوز خبری نیست

دنیای غریبی نبوده شکسته پا.

آدم باید کاری کند مثل مسخره شدن.

دیروز یک نفر دیوار شد مثل روز قبل از آن که یک دیوار جلویم ایستاد

امروز دنیا دیوار من است وگرنه من باید خودم دیوار خودم باشم

ولی متأسفم؛ بیشتر از این نمی توانم تو را بخندانم.

واقعیت چیزیست که می ترسم به خودم گوشزد کنم.

بهتر است بگذرم

قسمتی از عمرم تنها عبور کرد

هنوز کهولت به نقش پیشانیم منسوب نشده

جوانی کرده ام، بسیار

رضایتم از تنفس است

و لذت ذات تنفس است.

روزها را که مرور می کنم مراقب می شوم بودنم بیشتر از چیزی که گرفتار آنم نمی ارزد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:2  توسط م. سکوت | 
 

همچون تنفس هوس انگیز است

بینابینِ بودن هول انگیز

 

رو به رو باید شد

رو در رو باید بود

 

آن پایین، حفره ای استخوان های شکست را صدا می زند

تک اشاره ای، امید خنکی!

 

دستی تکان می خورد

و پای استخوانی می لرزد.

 

کف آسفالت تقویم چشمان است

گردش چشمی روز و شب ورق می زند.

 

خاطرات دلسوزه می کند!

حسرتی سیلی می زند

اشکی باز می گردد

و دوباره سنگ واره ای به خوابش نشاط می بخشد.

 

غم باره ای فرا می رسد و دیگر شبی می نوازد

قدرتی نشئه ی افشردن استخوان بوده است:

 

سپیده ای از خاکستر استخوان می دمد؛

اینک استخوان در بطالتی شیرین می سپرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 7:21  توسط م. سکوت | 
 

قفل قفل است و کلید های مردد نمی چرخند.

 

کلید اشتباه در روزن قفل قرار گرفت و یگانه روزنه مسدود شد.

اینک من مانده بودم و کلید های مشتبه و روزنه ی مخدوش؛

لیکن پاهایم را بر زمین می کوفتم؛

پاشنه ی اضطراب در تنش فریاد هایم مشبک شد.

تاریکی دیوانه ام کرده بود؛

جسمم را به در و دیوار می زدم تا شاید راهی پیدا شود و بتوانم از این تاریکی فرار کنم.

حوصله ی ایکاش گفتن ندارم، اما می دانم کلید اول لرزش دستانم را صد چندان کرد.

بی آنکه بخواهم، دچار تجربه ای شدم تجربه ای هول انگیز.

*

حلقه، قلدرانه، کلید ها را کنار هم نگه داشت

و من پر از التهاب وزنی بی هوده، در ظواهر اتفاق خود با دیگران خیره ماندم.

*

وقتی درب از آن سو باز شد، من حیرت نکردم زیرا درخشنده ای راست گو درست روبروی من بود؛

آینه چهره ای مضحک از کج فهمی من نشان می داد.

من چرا گمان می کردم این درب به بیرون باز می شود؟!

محتوا لغزید، زیرا خصوصیت فراموش شده بود!

این درب هم به گوشه ی حاده ی درون باز می شد.

 

اکنون لولا با آهنگ حقارت قهقاه سر داده است.

کلید ها تفرقه ی میان من و آزادگی بودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:28  توسط م. سکوت | 
 

هوایی بیش نتوان یافت از ساز حباب اینجا

تو خواهی نوحه خواهی ترنم، دل همین دارد


چشم، حباب شناخت شد؛ پر گرفت و فرو ریخت.

معدوم آمال انبساط.

ذهن، رود شتاب شد؛ فرو ریخت و محو دریا شد.

معدوم انبساط آمال.

"من" مشوش می دوید؛ در پی دیوار تا سر را بدان کوبد، آری!

همچون موج که "گرفتار خروش" خود، در آرزوی ساحل لایه لایه روی خود می خزد.

تپیدن به سنگ و بازگشت ترکیب مزخرفیست. "آرزوی ساحل" دروغ است؛ موج گرفتار تشویش خروش خود است.

*

ابر متنبه به رفع تشنگیست؛ حایل بر خورشیدی که تشنه می کند و من متنبه به نوشیدن.

غرش از کجای وجود رعشه بر اندام می اندازد؟

ابر، من، خورشید.

کدامیک؟

هاله ی سپید، تیغ زرد یا چشمان سیاه؛

کدامیک استوارتر است؟

جنبش معما نیست!

آری، جنبش مجزای ماهیت است!


بزرگ تر است

                   او حایل بر خویشتن است.

این دست ها سوده بر پوسته ی منقوشِ رنگ باخته ی شیار تاریخ یک زخم کهنه است

و هیچ گامی هرگز از سد مسلسل دیوار محیط دیوار مستثنای عبور نگشته.

سوسوی سراب،

روزنه ای موحش از برق دندان های سپید جادوگر که توهم تبسم در لبانش مغلوب می کند.

خورشید از لا به لای توده ی مضحک گوشت های جنبان پدیدار نخواهد شد.

قانون سرگردان نیست

و ذهن در انحنای اصول در نوسان است.

*

خورشید در نزدیک ترین لحظه ی غروب "چشم ها" در استتار است.

از دقیقه ای بیشتر نیست درجه ی انحراف دیدگاه لحظه ی پر از توهم، و کاش تا دیدگان مدور!

(هشیاری نابخردانه ایست، چندانکه هر آموزگاری از کنجکاوی شاگردش هراس دارد.)

و اینک خورشید در زاویه ی طلوع دیگر ایستاده است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 22:55  توسط م. سکوت | 

رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس

سیل چون مطلق عنان شد  سیر دریا  می کند



شاید بهای وجودی یک انسان را نتوان در عیار حرف های او سنجید، اما سخن مسلما از شخصیت

درونی وی سرچشمه می گیرد.

تفکر محصور بیان است و بیان معذب عرف.

حرکت همیشه به قیمت گزافی تمام می شود؛ اما هر نوع جنبش از یک جبر ذاتی نشأت می گیرد

که منیت دریوزه ی رفتار، عریانی مفاهیم اولیه و بی مایگی نگرش زیبا شناختی را در خلوصی ناباورانه

به تصویر می کشد.

از پشت شکاف ذهن، در یک فضا سازی نا بهنگام، صورتی موج دار از آیینه پدیدار می شود که تحمل

اسطوره ایِ طبیعیِ "مجبور" در حرص همیشگی "جابر" خالی از "همهمه ی" تقدیر "انسان بودن"

می ماند و زائده ی پست و دست مالی شده ی افسانه ی "حقیقت" از غره ی تولید در صنعت انسان

از یک خماری تب دار از پیکار "وقوع پدیده ها" به ذهنیت "ناپدیده ها" تسکین می یابد.

انسان مستحق ناگزیر تخریب طبع خویش است.

**

رو مي كنم به آينه، رو به خودم داد مي زنم
ببين چه قدر حقير شده، اوج بلند بودنم
دنيا همون بوده و هست، حقارت از ما و منه
وگرنه پيش كائنات، زمين مثل يه ارزنه
زمين بزرگو باز نيست، دنياي رمز و راز نيست
به هر طرف رو مي كنم، راه رهايي باز نيست
من و ما كم شده ايم، خسته از هم شده ايم
بنده ي خاك، خاك ناپاك، خالي از معناي آدم شده ايم
دنيا كوچك تر از اونه، كه ما تصور مي كنيم
فقط با يك عكس بزرگ، چشمامونو پر مي كنيم
به روز ما چي اومده، من و تو خيلي كم شديم
پاييز چه قدر سنگيني داشت، كه مثل ساقه خم شديم..              ( اردلان سرفراز )

(سخنی که رفت با توجه به نظراتی بوده که در مورد مطلب قبلی بیان شده.)


دارد حواسم را پرت مي كند،

صداي گام هاي او مضحك است همچون روزگار من. كار هر روز و هر شبش، بيكار است و دهني

گسيخته، افسارش گرو غرور؛ هميشه از صحبت كردن لذت مي برد.؛ آنلاين متفكر روشن فكريست.

آه، امان از دالان هاي اشك آلود و عبور غليظ و مردد. پودر خاكستري و سرنگ خوني و چشم هاي

هوس باز من؛

چه كسي دلداريم مي داد؟

من سوگوار در خود فرو بردن ابر هاي سپيد هستم؛

و اما، شجاعت، رويارويي با ديدگان شناخت است و آنگاه.

چه چيزي دلداريت مي دهد؟

تنها گوشت متخلخل ريه ها و بعد رگ هاي بازوان خمار.

 

من نمي ترسم. چه كسي اين قطرات را لاي مژگان من ريخت؟ نه، اين چشم ها از آن كيست؟!

مرا به انبساط حضور روانه كن!

***

صبح خالي بود؛

برده از چشمان تاول بسته اش، عادت ساعت.

هر نفس عريان؛

تير برق بي چراغي شاهد مرگش، و چشم خسته ي يك پير جارو كش.

 

سر فتاده بر بالين يك سنگ،

بسترش كاغذ؛

خانه ي جوي خيابان

مملو از گند و زباله.

 *

هر نفس عريان تر،

جان به لب رسيده آخر،

لب به لب بوسه ي آخرين سيگار؛ عشق از حدود انگشتان گذشت؛

نيست ديگر رمقي؛ تيره خوني در رگ نوميد؛

جنبش آخر.

 *

كرده در كوراب بي روحش نهان،

خانه ي بي سقف و بي در،

پيكري بي جان را.

دست سيپور از بند بند سال هاي زندانيش

حسرت را شمرد.

***

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 18:3  توسط م. سکوت | 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست               عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟

خا یه:

هر چیز دو سویه متعادل: مصلحت خریت پنهان و ناچاری دروغ؛ میانه ی خالی برای کردار است، آزادی عمل تابع حجم طرفین است. هر جزء زندگی؛ عشق، عرفان، اعتقاد و . . .

در میانه: شرافت، مرام، ... روابط که از وحشت فشار طرفین قالب تهی کرده اند.

**

همه دانه ها؛ ذره های معلق دوده، و پیوستگی دود سیگار.

چه؟

بنام جنبش.

حیف است!

چه کار؟

از ابتدای جنبش، و اوج لذت در نخستین، و تا انتها در حضیض لذت نخست؛

                                                                   آری، خا یه ها می جنبد.

آیین جنبش ریشه در میان تار تار مویرگ های دو قلو ها؛

و تا بنیاد این، تا همیشه این

                                          بنام خا یه ها.

دوران کی ری از لحظه ی تماس زمخت خا یه های چروکیده در ارتفاع لذت پست؛

       بگو به چه می خوانی؟

- این است!

چیزی بگو؛ بهتر از حرام شدن!

آه! همین است؛

     این گران خا یه های چسبیده به گرانیگاه؛ ورنه در گردشگاه گ ه شدن، روده ها سخن می گویند؛

پیچ وا پیچ آفرینش.

       بنام روده ی بزرگ و آرامش تخلیه و یاد ..!

 

- آویزان شو به خا یه ها، زان سان که در توازن به تو مفصل شده اند.

سرمنشأ؛ و فراموش کن.

*

قلو ها می فشارند؛ جفت تر، جفت تر.

واقعیت از مجاری متعفن بیرون می ریزد و بوی گند مرام حیات آشکار می گردد.

 

هی ناصح!

بکش سیفون مرام دانیت را.

*

خا یه ها پر و بال می گیرند؛

برترین، و حتما نژادی خود جنبنده [خود خا یه]؛

و اینک، بنام انسان و روح تکامل.

 

غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کرده اند                    از نفس بر خانه ی آیینه، در وا کرده اند

از  سر  بی مغز  این  سودا پرستان   امل                     بیضه ها پنهان به زیر بال عنقا کرده اند

آنقدر   ارزش  ندارد   نقد  و  جنس  اعتبار                     محرومان بیرون این بازار سودا کرده اند

دعوی عشق و سلامت دستگاه خنده است                  این هوسناکان به کشتی سیر دریا کرده اند

هیچکس  اینجا  نمی باشد  سراغ هیچکس                  خانه ی خورشید از خورشید پیدا کرده اند

هر چه دارد محفل تحقیق  امروزست و بس                   خاک بر فرق دو عالم دی و فردا کرده اند

کس  مبیناد  از  نفاق  اختلاط عقل و  حس                   داغ این ظلمی که ما را از تو تنها کرده اند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:44  توسط م. سکوت | 
تا كجا بيكار؟

                   و آن سو حرمان؛

چرخش در باله هاست، آفرين.

                          گرچه تجرد، و گمان نكن بي بار است درخت مجرد.

اندك اندك؛ بي مهابا؛ بسيارها؛

سر   افراشته!

خيز و چنگي زن بر پوست آهن! گر چه لايه هاي زنگ دستت را خراب! آنگاه كسي نگويد اي پوست بي معناي بي خراش!

مشق عدالت در لحظه ي مرگ،

                                             (چه زيبا مي نويسيم):

                                                                                مرحبا بر اين پويش.

تا كسي بداند، مرگ همراز توست، و عشق در لحظه ي تمام، و تماميت: مبارك است اين لحظه.

بكوش تا كلام عشق؛

زندگي مرهون عشق آتيه:  مقدس است اين زندگي!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:45  توسط م. سکوت | 
                      گر تكيه دهي وقتي، بر تخت سليمان ده                  ور پنجه زني روزي، در پنجه رستم زن

پدر

كاري مي كنم كارستان!

چه كسي بيشتر از نفس به ريه هايم نزديك تر است؟

تو و تنها تو.

و چيزي، شايد دود سيگار؛ و ديگر هيچ.

كاش اين تلخك همچون دود سيگار بود، كاش مي شد با بازدمي رها شد!

و تنها تو، كاميابي من در بازدم تو.

اين را ببين

جريان آشفته در ريه هاي ترسيده، مجراهاي لايه لايه اندوده با چرك سياه، زنگار دهر و اينك سلول هاي خسته از رشد، با ساختاري معوج و بر آمدگي هاي انزجار و فرورفتگي هاي انزوا.

و اين قلم نادان

     و مطمئن قلبي كه هميشه براي تو مي تپد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:22  توسط م. سکوت | 

          خط ما غبار هم نيست كه به كس رسد پيامش                    قلم شكسته ي رنگ، غم نامه بر ندارد

 

براي رفيق، محسن.الف

 

دي  من و صوفي به درس معرفت پرداختيم                                او قلم گم كرد و من  دفتر نمي دانم چه شد

بي دماغ طاقت از سوداي هستي فارغ است                                تا چو اشك از پا فتادم سر نمي دانم چه شد

*

در ظرفی اکسید شده،

چون مشعلی به نهایت سوخته از غرور جهیدن ها؛

بگو اما، لعنت خراش کدام قلوه سنگ حواله ي  تواضع نمی شود؟

 

بر خوان تنگ دستی،

در تکامل تهی شدن،

در قیام حسرت قیام افلیج؛

در فرود اشتباه

از پرواز غرور،

سرعت جبر تکاپوست؛

سکون پرهیز می کند،

ابر تکان می خورد؛

شتاب مشغولیت بیهودگیست،

زمین گیج می کند؛

خورشید به انتهای تلاش نمی رسد،

هوا گسترده تر است؛

ریه ها به تنفس دشنام می دهد،

اکسیژن رقت بار است؛

گویی هوایی نیست؛ وارونه سر در آب، پای در هوا، شاید.

وزن موج ها سیلی بیکاریست.

قطره اي در کجای اقیانوس با درخششی در صدف آهکی چشم، نزدیک به یک مروارید می ارزد؟

راستی ها؛ کدام ذره ي  بیمار، در بستر رسوب چشم قرار خواهد گرفت؟

 

در مجاورت بالشتکی فریبا، سر به سختی سنگ می کوبد؛

سنگین چون خماری دائم الخمر.

شهامت شناخت گر به حجم گیتی انبساط یابد

و استقامت انتظار باریک تر از مقطع نورانی گیسوی چراغ شود،

هم، اشتباه نکن!:

کاشتن بذر در خاک، گیاه کسالت بار می آورد؛

خاک آلودهء توهم نئشگیست.

بیداری در گور زمان

                               به فرجام خماری

                                                       تلنبار می شود.

کام در تلخی پرسش باید بسوزد.

 

قدر سختی به قدر شناسی موهبت هاست.

کاش بندی برای همیشه ماهیچه های نادانی را  در فک بی حوصلگی مهار نگه می داشت؛

و حلقوم ستودن مسدود تواضع می شد.

عرق شرم از روی آینه سرازیر خجالت می شد؛

فکر با گریزی نفرت بار از کوشش در قاب سوخته ي  محیط، در ابعاد بي حدي شوق می برد.

و چون ساز در ترجمان قول انگشت می نواخت.

 

و کاش، جوهر حرف به سادگی آب وضوح می گرفت.

**

 

بر لوح نانوشته، قرابت حرف سکوت هم مردد است.

سطوح در همواری سکوت صیقل می خورد.

 

اقبال لمس رویهء تهی،

                              تنها اندوختهء ظرف ناکامیست!

سکون تنها وظیفهء شکست خورده ایست که نیازمند برش در کجرویست.

 

سکوت نیایش می کند؛ توشه خود این است!

حجم سکوت در منتهای تراکم جاری می شود.

و اما خلأ، مکیدن بیداری یک نقطه ي  ناقص است؛    

زیرا ابعاد خسته می شود، سرگردانی می ایستد؛ انتظار درمانی نخواهد پذیرفت؛

بیهودگی لم میدهد؛ تمایز در اغما به سر می برد و بردباری در فضاحت کوشش اینچنینی محکوم به تمسخر می شود.

گسستگی تفهیم تکرار می کند!

بازگشت سر منشأ تفاوتیست که دیگر چاره ای جز تعارض اصول نمی یابد!!

بله، نفي اصول منطقي نجواي خودكامگي گونه اي ماده است. ( و پذيرش غير عقلي خود اعتراف به حقارت است!)

حرمت موهوم است. تشنگي لعنت مي فرستد؛ مرگ آفرين مي زند.

و هميشه كلمه گمراه مي گويد؛ زيرا تعين بي مايگي "من" است.

 

عصيان حاصل حنجره ي بي نواي رياكاريست!

و سكوت ملزم به دريدن پرده ي بكارت حنجره ي جنون است.

در پس استيضاح شكنندگي كلام، تنها قداست سكوت مي كوبد.

**

 

پنجره در اتاق منور معني دشواري مي دهد؛

پنجره هويت باد را مي گويد؟

 

شلاق ابد رد مرگ مي زند؛ گمان مي كنند.

كرامت پنجره، بوي مرگ مي گستراند؛

قيامت در اتاق انبساط مي يابد.

برگ شوق از استنشاق خلأ مي پژمرد.

روزنه اي به زندگي نشت نمي كند؛

اتاق در سكون، وحشت نجاست مي يابد.

سكوت تنها قوت نمردن مي شود.

 

 

 خواه  غفلت  پيشگي   كن  خواه  آگاهي  گزين                          اي عدم فرصت دو روزي هر چه مي خواهي گزين

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 15:43  توسط م. سکوت | 
دوست عزیز؛ بر این بنده ی حقیر و فرومایه منت می نهی (و حقیقتا "بجز مواردی خاص" که به جرأت می توانم عرض کنم که تعطیل نشدن وبلاگم مدیون نظرات آنان است) هرگز احساس خاصی نسبت به دریافت نظرات گروه های عام ندارم. این بی نوا بارها نوشته است که تا مدتی وبلاگ خوانی تعطیل است. هرگز قصد سوء استفاده از روابط وبلاگی نداشته ام؛سخن کوتاه که این مدت تجربه ای شناسا بوده..

بگذارش!

( از قطره ای، این

                         تا لاشهء خوراک کرم؛

                                    متحرک چون روسپی یا تلنبار در روده ی بزرگ؛

                                                                     جای در گور نمناکیست.

به کجا چند گرم از پودر استخوان؟ )

تا بگوید نه هرگز هنگامه ی تلخ.

وه، جهش دل انگیز عقربه ها در لحظه ی توان صفر!

هر یکی می شناسد؛

من تمام قوت آن چرخش عقربه ی درون خویش؛

                                                                  و هر انسان معذب بیهوده پندار دیگر.

                                                                                                      تا، فردا همین امروز است.

اشک ها ایجاب می کند؛

آری، تا لحظه ی سوختن

       و در گداز،

                      سرخی گونه ها خطاب می کند.

 

شناس کشت زار بی بهره؛

رهیافت تا فراسو.

دلق درویش پر از فساد خیره چشم های دلسوز

                                                             اشباع گنداب مهمات.

بگذار!

بیارید!

سرشک ناشناس؛

                 فریاد!

دریوزه!  بیارای!

می طلب؛

سری که بی موی

                          و جای شلاق،

تا غلظت آراستن.

بیارام!

          در پهنای بی خود شدن؛

و رها کن!

              چنان که پنهان است؛

کین در غنوده، آنچه همراهست؛

                                              مرحبا بر رحم نفس!

ناچیز تر از زخم چشم مور،

                                     هی برا ناخن نابجا!

                                                        چون منی استوار از آن

                                                                           هی، فرو کنی!

        زهی خم به ابروان من!

 

کلاف شیشه ها

                         تا زبری زمان، لمس ره گذر؛

و خدا.

گرنه دشوار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 15:1  توسط م. سکوت | 

                     هر كه خورد از جام عشقت قطره اي                     تا قيامت مست و حيران خوشترست

كسي در مجراي بي سوي ناكجا گام بر مي دارد.

كسي به انتظار مي خندد.

او مشوش تر است:

         انعكاس قهقهه اش به هر سو مي پيچد.

به هوش باش!

  و امتداد ناله به كجا اشارت دارد؟

هي! جغرافياي اضطراب پر از مرز ناشناخته هاست.

 

اقبال كشف، از درون كدام طيف ملون باز مي شود؟

 

انگشت طبيعت، پشت خستگي را قلقلك مي كند.

از دريچه

               نداي تار فرسودهء حنجره اي رهنمون مي كند.

وضوحش گمراه كننده است.

و هميشه وضوح گمراه كننده بوده؛ مثل شب، مثل نوشابهء گرم.

*

پاندول زمان

                   در هر اوج

                                  به صفحهء تقويم خطي مي كشد.

اين آويز خود باخته مديون انگشتيست كه مرگش را به تعويق مي اندازد؛

                                                                  اما ميرايي ذات اوست.

"سرِ ساكن" بايد به اين بيانديشد كه قبل از اكسيد شدن خواهد مرد؛

                             و اين نهايت خوشبختي مركز دوران پاندول است.

بايد در سرِ پرسرعت آن خيره شوي تا ببيني كه گيج زدن دروغ نيست برادر.

*

كسي اينجا براي پنجره ها غصه مي خورد؛

پنجره تشنهء نور است مثل من.

و نور گريزان؛ مثل همان دختركي كه عاشقش شدي.

نور اميد جلوهء پنجره است.

محو تماشاي عبور: پنجره گم مي شود.

برادر، دخترك خود نور است؛ آري.

و ما گم شده ايم؛

     گمشده ام شايد بزرگتر از كالبد دخترك است!

اشتباه ما ميليست كه ناشي از توقف عدالت هر لحظه پر اشتها تر مي شود؛

                                                                                         و اين غرور!

                                                                        (ما بر گمان انسانيت پر و بال يافتيم و اينك..)

باشد!

شايد عاشقانه تر باشيم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 13:46  توسط م. سکوت | 
                   

زندگی عجب طنز حجیمیست!

یکی آنجاست زیرِ دست تو

که آنجا در آستین چیزهایی در پس چیزها،

                                                           در درون اندرکنش هاست!

و تو تاراج دست دیگری بالای تو.

بالاتر از بالای تو هم هست!

یک نفر خندید؛ ساکت!

                                 پتک

                                          می کوبد.

یکی دستی دگر بر سر پتک دگر؛

                                              آنچه او می خواهد

                                               بر سر آنچه هر کس خواهدم کوبید.

                 من دگر هموارم!

(می گریزم آیا؟ فکر این بس خواب است.)

من دگر هموارم.

آن یکی بالاتر از بالا

هر چه بالا، بالاتر؛

او چقدر می خندد.

او چقدر می خندد.

همگان را بینم که ازو می ترسند؛

این دروغی بیش نیست که اگر گویم من ازو بیم ندارم هرگز.

من ازو می ترسم چون همه می ترسند.

در میان ترس و وحشت خنده ای بر لبانم نقش بست.

راستش من بیشتر از این خندهء خود بیم دارم.

***

یک حرف زنده

                     می پرد، می پرد، می پرد؛

این حرف زنده

                     می میرد، می میرد، می میرد.

چسب آب دهان، زبان را

                                   می دوزد، می دوزد، می دوزد.

اینک افسار خستگی

                               می کشد، می کشد، می کشد.

طبلک مرگ

                  می زند، می زند، می زند.

 

های؛

نصیب مضحک من از وجود نام ماست؛

           این ترانهء من است،

                                        این ترانه مال تو.

سایه هامان چنبر سایه های چنبر دیگر؛

                            رها کن، رها کن این، رها کن.

رهایی قصهء تنها شدن نیست.

رهایی حرف یک من نیست؛

ای همه من ها،

        رهایی تشنهء همسو شدن هاست.

بیایید؛ رهایی طاقباز اینجا نشسته!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 13:23  توسط م. سکوت | 
 

پرگار چشمانم با شعاع افزودهء لذت هر لحظهء پرستش انحنای صورتش، دوایری پیوسته به تمرکز در نوک

بینی اش می کشد؛ با خطوطی پررنگ به ضخامت سرگشتگی آنی.

برادرم خوب حرف مرا می فهمد.

که پاهایم مردد است، زانوانم ساییدهء لرزش شک در قدم هایم است و کف پاهایم از تماس با زمین

هراس دارد.

کودکی ترس از شیطان، کمرم را گونیا می کند.

فرکانس صداها نامربوط تر است؛ سمعکی که پدر برایم خرید، مرا از کری رها نکرد.

 *

اما

صدای آژیر یک کامیون زباله بر را می شنوم.

کسی مرا بر نیانگیخت!

کسی مرا بر نیانگیخت!

برادر بگو، چرا من درون کیسهء زباله مچاله شدم؟

چرا بوق کثافت مرجح بر هر آوای دلنشین شد؟

 

مرد سپور، پرتابم که می کند، کیسه ام پاره می شود؛

قاطی زباله های دیگر می شوم، همرنگ گه.

من هم قطار آشغال شده ام!

مقصد: شهر زباله ها.

حالا،

         هم نشین قوطی های خنگ و خالی خراش.

حالا،

         همانند کاندوم آلودهء ریق شهوت.

به! نوار بهداشتی چرک آلود جلویم رژه می رود.

از بوی آشغال های دیگر قی می زنم.

 

من (با خواهش و التماس) از یک بطری عرق سگی می پرسم:

                                                                               کی دفن خواهیم شد؟

                                                                                                                [ هدفدار! ]

ناگهان انگار زلزله می شود، آلت زمان از شق درد به خود می پیچد.

نه اما! صدای سپور را می شنوم که به رانندهء کامیون گوشزد می کند که با کامیون پر، در پیچ های تند از

سرعتش بکاهد!!!

در هر صورت؛

همان موقع معجزه ای اتفاق می افتد، بله!

فکم با شدت به آن نوار بهداشتی نرم(دیگر نه تنها زننده نبوده، بلکه جذاب هم به نظر می آمد) کوبیده

می شود؛ [ دیگر غیر قابل تحمل! ]

و کاندوم لاستیکی با دندان هایم جر می خورد

و محتویاتش به روی صورتم می پاشد؛

هه، من قورتش دادم!

(حالا، مثل یک جنده)

من دوباره (این بار با نفرت و باز هم التماس) از آن بطری عرق سگی (مثل اینکه او خدای زباله هاست)

می پرسم: کامیون کی خواهد ایستاد؟

فقط بگو کامیون کی خواهد ایستاد؟                                                [ دیگر هیچ ]

( در حالی که از این می ترسم که شاید در تکان پیچ دوم، معجزهء دوم،

خدای زباله ها (همان بطری) به سمت دهانم می پرد و در حلقوم مزخرف من گیر می کند؛

تا خفه ام کند.

 [و آشغال های دیگر را از زجر تحمل من نجات بخشد.] )

 

                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:42  توسط م. سکوت | 
 از دوستانی که نظر دادند خیلی متشکرم.

 چند وقتیست که نوشته هایم (علاوه بر بی مایگی همیشگی) گرفتار ابتذال شدیدی شده اند.

 در هر صورت امیدوارم بتوانم خود را درست کنم.

 اما این مطلب هر چه هم مبتذل باشد باید بیاید، چون شفاف سازی پست قبلی است:

در کنار رفیق، خاموشی هیچ

                                         مجبور به فک زدن می شود؛

 اما بی ریایی تشویق می کند.

 جناب عاشق مبرهن ادعاست؛

                                            منفعل "بودن" می ایستد!

 اگر عشق ماده

                      تناسخ تلخی آن تجربهء مجنون شدن باشد،

                                                  بی گریز و ناخود آگاه مسخ می شود! 

 تفریح نمردن

                   به شعور عاشق شدن آویزان است.

 احساس

              بی خودی طعنه می زند.

 ( این اعتراض، به آروغ زدن پس از خوردن ویسکی می ماند؛ شبیه نخندیدن گوز؛

                                                                                اما بوی گند همیشه غالب است.)

 

 بایستی ذهن

                     خمار شکفتن

                                         بمیرد!

 عشق،

            دشنام ناچاریست که از باد بیهودگی ساخته می شود؛

 مدیون حلقوم بیکاری؛

 ماهیچه های مفت ریه های انبساط؛

 و مطمئنا

              تزریق داروی فراموشی به رگ های مغز.

 **

 دلیل نمردن در لبان بهت زده ایست که ملتفت بوسهء سیگار می شود؛

 وظیفهء روزانهء دودکش، توضیح پنجاه بار عبور مرام است؛

 یعنی نزدیک هزار بوسه در روز؛

                                           باورش نهایت عشق به سوختن است.

 وحشت حقیقت عشق،

                                    له شدن در زیر پاست.

 

 پس از شب مستی،

                              زندگی از سرگیجهء سپیده دم شروع می شود؛

 در صبح بی خیالی، تا ظهر طاق خماری،

                                                        و در غروب بی حوصلگی؛

                                                                                            پایان ابتداست.

 

 نیاز چرک می کند؛

                            مثل لذت گاییدن زن جنده.

 "زندگی کردن" مثل همان روزیست که ویسکی گیرم نیامد و تا خرخره آبجو حرام معده شد.

 زندگی من همانند مچاله کردن همان قوطی های سرخ است

                                  که محتویاتش را در توالت خالی می کنم!

                                     ( پرورش انزجار نیست، مستی آرزویی موهوم می نماید. )

 نوشیدن "این" بی فایده است.

 

 نیاز تغییری ندارد؛ هرگز تاب انقباض ندارد.

 اما بی نیازی

                    به نسبت "معکوس نادانی" انبساط می یابد.

                                                                                  ( مجموع ثابت نیست! )

 تفاضل این دو به توان بهت

                       اگر در لعنت روزگار ضرب شود،

 برابر رادیکال از نرخ سرگردانی در فرجهء "بی خیال شدن" است.

 ( سرگردانی، اگر در یک حالت ایده ال قرار بگیرد، تبدیل به انتظار می شود! ) 

 

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:28  توسط م. سکوت | 

مردان عشق را به هياهو چه حاجت است               رندان  روزگار  خموشی   گزيده اند

از شوق  خنده های  پر  از  معنی  جهان               نو دولتان   چه زود  گريبان دريده اند

ای   نامراد  مانده  ز  هر  آرزوی   خام              غمگين مشو نصيب تو هم آفريده اند

***      

سلام دوستان عزیز، همان اول بگویم که مرام همه تان را عشق است! خسته ام(خراب بودن مد شده است)؛ متاسفم که نتوانستم خدمتتان برسم. از سپیدار معذرت خواهی می کنم و از یاس آبی عزیز خیلی ممنونم و از دوستان دیگر هم تشکر می کنم. راستش قرارم با خودم این بود که هر پنج روز بیام اینجا و یه چیزی بنویسم، اما وقتی نظرات دوستان رو خوندم، نشد که مطلبی که آماده کرده بودم رو بذارم؛ از همه ممنونم و این را بگویم که پیامد عشق-معشوق هر چه که باشد- جز پیشرفت نیست(با توجه به تعریف فردی پیشرفت)؛ من برای عشق به تیغ نوشتم(واقعیتی در زندگیم) و خودم که هیچی حالیم نیست، اما گفتم که در پی آن عشق... تلاشم بیشتر شد

 

این مطلب مزخرف رو خیلی وقت پیش در شبی که با یک عاشق همنشین شده بودم نوشتم

کسي عاشقم نشد،

همچنانکه کسي عاشقم نکرد.

به هر جا نگريستم؛

به هر دشت بيدار،

به هر کوه راستين؛

در اين درهء تنهايي؛

با اين انديشه هاي خالي،

با اين روي سياه؛

چگونه مي خواهم تو را صدا زنم؟

از دور دستي که مرا با اين جمود نقصان کرده،

از تاج اوهام لبريز انتظار،

در ميان کوه سوخته هاي خيال؛

اميد را چگونه قرار يابم؟

انگار چيزي از ميانم ربوده شده.

 **

از همان نخستين،

                        روز آشنايي تو را مي دانستم؛

از همان نخستين،

                        تو را مي پنداشتم.

اي توتم انديشه ام،

نيروي پندار و دليل بيداريم،

آرامش نيمه شبم در نزديک شدن به طلوع توست؛

شب را تا اميد نام تو،

در ابتداي خود بوده ام؛

در خيال سپيده دمي،

آرزوي پرواز خيال من براي فرود در آغوش توست.

** 

انديشه ام در نهايت نا اميدي انسان

                                             تنها تو را يافت؛

در سکوت آوازم،

در راز دلداريم،

و در تنگناي وجودم،

در خفقان آزادي انديشهء هميشهء جميع،

بي تو هيچ را هم از دست داده ام.

 

خيالم بي تو بر چه مي جوشد؟

هرگز جز به خيال تو نمي انديشد.

 **

سايهء موهوم و ناپيداي خدا پنداري در من،

                                                         از ياد تو وجود يافت.

انگار، هميشه در کنارم هستي؛