![]() |
![]() |
|
| بار دل است اين كه به خاكت نشانده است ..................... گر بي نفس شوي ز مسيحا گذشته اي |
|
زندگی از کجا آغاز می شود در چشم های بیدار در این دشت بی کران که ماه تابان در گودال ها خاموش می شود. فرش علف های هرز گیاهان بیمار با ساقه های خمیده که غنچه های پژمرده را در آغوش رنگی از کف داده اند. درختان زمین خورده با ریشه های بیرون زده که در حسرت خاکی تهی له له می زنند، و برگ هاي ماتم زده كه چون اشك از گونه هاي زرد و سرخ شاخه هاي غم بار فرو مي ريزند.
گويا اينجا از تفاله هاي خاك آفرينش پديد آمده است؛ اينجا كه همه پاييز است و زمستان، و اينجا كه آغاز زندگانيست و اينجا كه گور زندگانيست.
يادگارهاي منقوش و بازيچه هاي لخت و نياز هايي كه عادت مي شود دستي كه گزيده نمي شود و عادت هايي كه نياز مي شود. مثل خدايي كه در بستري نهان در آغوش مي فشرد و نفس را با لذتي ديگر در مي آميزد.
بر چه حريص مانده است؟ تكه اي استخوان سياه عنكبوتي كه بر دست مايه اش مي تند يا يك تكه گوشت كه در مجاورش مي جنبد؟
آه، اين خداوند هميشگي و قهقاه سياهي كه تمسخر و نفرين را به هم مي كشد. اين بينهايت ظلماتست و اين بستري كه مرگ را التماس مي كند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:55 توسط م. سکوت |
|
|
کفن عادتم سوخت؛ فریاد زدم، بخار مه انگیز اشکی که از من زدوده شد در آغوشم کشید- هاله ای که انتظارم زایید بی اختیار مجذوب شدم.
حرکت در من تاسف می خورَد لاشه ای که بروی سینه ام تولید شده منظم نوسان می کند و مرا وادار به تنفس می نماید
پله ها گویای زنجیر هاست پیوسته ام و در خود می لولم به عنایت چند سکوی ذلیل زنده خواهم ماند؟ خدا نشئه ی ذلت من است از فریب مغزم بیزار است و گاه گاهی که نامش را به کار می برم مرهون ذلت من است
حضورت را نمی شمرم در یادم بمیر تا خودم باشم و در رویاندنم مشتاق علامتی بمانم حضورت را تلاش نکرده ام، حضورت را نمی پذیرم زیرا زخمی که شایسته نیست مرهمت نارواست. می ستیزم اما هیچ نمی ستایم می ستیزم اما هیچ تقلا نمی کنم می ستیزم اما هیچ استوار نیستم می ستیزم و می ستیزم و می ستیزم چون هیچ نگریخته ام هرگز نمی ستایم و تقلا نمی کنم و استوار نیستم چون هیچ نیاموخته ام
طلوع را قَسمت می دهم در اندامم بیدار شو و پادزهری که نمی شناسم در من ریز بگو نامت را به حرمت انگشتانم انشا کنم و در عین حال که تهی شده ام مرا در نوازشت پنهان کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:8 توسط م. سکوت |
|
|
بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت درد هم مفت تماشاست طرب باید کرد روی آوارها گام بر می دارم تا کلمه ای درخور ساختارم بفریبم لای مردارها می گردم استخوانی شایسته ی بنایم بیابم دور زنجیرها سفت می شوم تا نفسم را پشیمان کنم و ...می گدازم تا خودم را بند کنم. حوادث را می شمرم؛ یک، خودم. دو، ...حالا حوصله ندارم حرف مفت بزنم.
دقت کرده ام گمانم بیشتر اشتباه کرده ام. آهم را بریدم تا دروغم را نفس نفس بزنم؛ ناله ام را شکسته ام تا بشنوم، دروغی را تنفس کنم.
فردا چند بار که ساعت بتپد خود را باور می کنم.
امروز هنوز خبری نیست دنیای غریبی نبوده شکسته پا. آدم باید کاری کند مثل مسخره شدن. دیروز یک نفر دیوار شد مثل روز قبل از آن که یک دیوار جلویم ایستاد امروز دنیا دیوار من است وگرنه من باید خودم دیوار خودم باشم ولی متأسفم؛ بیشتر از این نمی توانم تو را بخندانم. واقعیت چیزیست که می ترسم به خودم گوشزد کنم. بهتر است بگذرم قسمتی از عمرم تنها عبور کرد هنوز کهولت به نقش پیشانیم منسوب نشده جوانی کرده ام، بسیار رضایتم از تنفس است و لذت ذات تنفس است. روزها را که مرور می کنم مراقب می شوم بودنم بیشتر از چیزی که گرفتار آنم نمی ارزد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:2 توسط م. سکوت |
|
|
همچون تنفس هوس انگیز است بینابینِ بودن هول انگیز
رو به رو باید شد رو در رو باید بود
آن پایین، حفره ای استخوان های شکست را صدا می زند تک اشاره ای، امید خنکی!
دستی تکان می خورد و پای استخوانی می لرزد.
کف آسفالت تقویم چشمان است گردش چشمی روز و شب ورق می زند.
خاطرات دلسوزه می کند! حسرتی سیلی می زند اشکی باز می گردد و دوباره سنگ واره ای به خوابش نشاط می بخشد.
غم باره ای فرا می رسد و دیگر شبی می نوازد قدرتی نشئه ی افشردن استخوان بوده است:
سپیده ای از خاکستر استخوان می دمد؛ اینک استخوان در بطالتی شیرین می سپرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 7:21 توسط م. سکوت |
|
|
قفل قفل است و کلید های مردد نمی چرخند.
کلید اشتباه در روزن قفل قرار گرفت و یگانه روزنه مسدود شد. اینک من مانده بودم و کلید های مشتبه و روزنه ی مخدوش؛ لیکن پاهایم را بر زمین می کوفتم؛ پاشنه ی اضطراب در تنش فریاد هایم مشبک شد. تاریکی دیوانه ام کرده بود؛ جسمم را به در و دیوار می زدم تا شاید راهی پیدا شود و بتوانم از این تاریکی فرار کنم. حوصله ی ایکاش گفتن ندارم، اما می دانم کلید اول لرزش دستانم را صد چندان کرد. بی آنکه بخواهم، دچار تجربه ای شدم تجربه ای هول انگیز. * حلقه، قلدرانه، کلید ها را کنار هم نگه داشت و من پر از التهاب وزنی بی هوده، در ظواهر اتفاق خود با دیگران خیره ماندم. * وقتی درب از آن سو باز شد، من حیرت نکردم زیرا درخشنده ای راست گو درست روبروی من بود؛ آینه چهره ای مضحک از کج فهمی من نشان می داد. من چرا گمان می کردم این درب به بیرون باز می شود؟! محتوا لغزید، زیرا خصوصیت فراموش شده بود! این درب هم به گوشه ی حاده ی درون باز می شد.
اکنون لولا با آهنگ حقارت قهقاه سر داده است. کلید ها تفرقه ی میان من و آزادگی بودند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:28 توسط م. سکوت |
|
|
هوایی بیش نتوان یافت از ساز حباب اینجا تو خواهی نوحه خواهی ترنم، دل همین دارد
چشم، حباب شناخت شد؛ پر گرفت و فرو ریخت. معدوم آمال انبساط. ذهن، رود شتاب شد؛ فرو ریخت و محو دریا شد. معدوم انبساط آمال. "من" مشوش می دوید؛ در پی دیوار تا سر را بدان کوبد، آری! همچون موج که "گرفتار خروش" خود، در آرزوی ساحل لایه لایه روی خود می خزد. تپیدن به سنگ و بازگشت ترکیب مزخرفیست. "آرزوی ساحل" دروغ است؛ موج گرفتار تشویش خروش خود است. * ابر متنبه به رفع تشنگیست؛ حایل بر خورشیدی که تشنه می کند و من متنبه به نوشیدن. غرش از کجای وجود رعشه بر اندام می اندازد؟ ابر، من، خورشید. کدامیک؟ هاله ی سپید، تیغ زرد یا چشمان سیاه؛ کدامیک استوارتر است؟ جنبش معما نیست! آری، جنبش مجزای ماهیت است!
بزرگ تر است او حایل بر خویشتن است. این دست ها سوده بر پوسته ی منقوشِ رنگ باخته ی شیار تاریخ یک زخم کهنه است و هیچ گامی هرگز از سد مسلسل دیوار محیط دیوار مستثنای عبور نگشته. سوسوی سراب، روزنه ای موحش از برق دندان های سپید جادوگر که توهم تبسم در لبانش مغلوب می کند. خورشید از لا به لای توده ی مضحک گوشت های جنبان پدیدار نخواهد شد. قانون سرگردان نیست و ذهن در انحنای اصول در نوسان است. * خورشید در نزدیک ترین لحظه ی غروب "چشم ها" در استتار است. از دقیقه ای بیشتر نیست درجه ی انحراف دیدگاه لحظه ی پر از توهم، و کاش تا دیدگان مدور! (هشیاری نابخردانه ایست، چندانکه هر آموزگاری از کنجکاوی شاگردش هراس دارد.) و اینک خورشید در زاویه ی طلوع دیگر ایستاده است!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 22:55 توسط م. سکوت |
|
|
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس سیل چون مطلق عنان شد سیر دریا می کند
شاید بهای وجودی یک انسان را نتوان در عیار حرف های او سنجید، اما سخن مسلما از شخصیت درونی وی سرچشمه می گیرد. تفکر محصور بیان است و بیان معذب عرف. حرکت همیشه به قیمت گزافی تمام می شود؛ اما هر نوع جنبش از یک جبر ذاتی نشأت می گیرد که منیت دریوزه ی رفتار، عریانی مفاهیم اولیه و بی مایگی نگرش زیبا شناختی را در خلوصی ناباورانه به تصویر می کشد. از پشت شکاف ذهن، در یک فضا سازی نا بهنگام، صورتی موج دار از آیینه پدیدار می شود که تحمل اسطوره ایِ طبیعیِ "مجبور" در حرص همیشگی "جابر" خالی از "همهمه ی" تقدیر "انسان بودن" می ماند و زائده ی پست و دست مالی شده ی افسانه ی "حقیقت" از غره ی تولید در صنعت انسان از یک خماری تب دار از پیکار "وقوع پدیده ها" به ذهنیت "ناپدیده ها" تسکین می یابد. انسان مستحق ناگزیر تخریب طبع خویش است. ** رو مي كنم به آينه، رو به خودم داد مي زنم (سخنی که رفت با توجه به نظراتی بوده که در مورد مطلب قبلی بیان شده.)
دارد حواسم را پرت مي كند، صداي گام هاي او مضحك است همچون روزگار من. كار هر روز و هر شبش، بيكار است و دهني گسيخته، افسارش گرو غرور؛ هميشه از صحبت كردن لذت مي برد.؛ آنلاين متفكر روشن فكريست. آه، امان از دالان هاي اشك آلود و عبور غليظ و مردد. پودر خاكستري و سرنگ خوني و چشم هاي هوس باز من؛ چه كسي دلداريم مي داد؟ من سوگوار در خود فرو بردن ابر هاي سپيد هستم؛ و اما، شجاعت، رويارويي با ديدگان شناخت است و آنگاه. چه چيزي دلداريت مي دهد؟ تنها گوشت متخلخل ريه ها و بعد رگ هاي بازوان خمار.
من نمي ترسم. چه كسي اين قطرات را لاي مژگان من ريخت؟ نه، اين چشم ها از آن كيست؟! مرا به انبساط حضور روانه كن! *** صبح خالي بود؛ برده از چشمان تاول بسته اش، عادت ساعت. هر نفس عريان؛ تير برق بي چراغي شاهد مرگش، و چشم خسته ي يك پير جارو كش.
سر فتاده بر بالين يك سنگ، بسترش كاغذ؛ خانه ي جوي خيابان مملو از گند و زباله. * هر نفس عريان تر، جان به لب رسيده آخر، لب به لب بوسه ي آخرين سيگار؛ عشق از حدود انگشتان گذشت؛ نيست ديگر رمقي؛ تيره خوني در رگ نوميد؛ جنبش آخر. * كرده در كوراب بي روحش نهان، خانه ي بي سقف و بي در، پيكري بي جان را. دست سيپور از بند بند سال هاي زندانيش حسرت را شمرد. ***
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 18:3 توسط م. سکوت |
|
|
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟
خا یه: هر چیز دو سویه متعادل: مصلحت خریت پنهان و ناچاری دروغ؛ میانه ی خالی برای کردار است، آزادی عمل تابع حجم طرفین است. هر جزء زندگی؛ عشق، عرفان، اعتقاد و . . . در میانه: شرافت، مرام، ... روابط که از وحشت فشار طرفین قالب تهی کرده اند. ** همه دانه ها؛ ذره های معلق دوده، و پیوستگی دود سیگار. چه؟ بنام جنبش. حیف است! چه کار؟ از ابتدای جنبش، و اوج لذت در نخستین، و تا انتها در حضیض لذت نخست؛ آری، خا یه ها می جنبد. آیین جنبش ریشه در میان تار تار مویرگ های دو قلو ها؛ و تا بنیاد این، تا همیشه این بنام خا یه ها. دوران کی ری از لحظه ی تماس زمخت خا یه های چروکیده در ارتفاع لذت پست؛ بگو به چه می خوانی؟ - این است! چیزی بگو؛ بهتر از حرام شدن! آه! همین است؛ این گران خا یه های چسبیده به گرانیگاه؛ ورنه در گردشگاه گ ه شدن، روده ها سخن می گویند؛ پیچ وا پیچ آفرینش. بنام روده ی بزرگ و آرامش تخلیه و یاد ..!
- آویزان شو به خا یه ها، زان سان که در توازن به تو مفصل شده اند. سرمنشأ؛ و فراموش کن. * قلو ها می فشارند؛ جفت تر، جفت تر. واقعیت از مجاری متعفن بیرون می ریزد و بوی گند مرام حیات آشکار می گردد.
هی ناصح! بکش سیفون مرام دانیت را. * خا یه ها پر و بال می گیرند؛ برترین، و حتما نژادی خود جنبنده [خود خا یه]؛ و اینک، بنام انسان و روح تکامل.
غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کرده اند از نفس بر خانه ی آیینه، در وا کرده اند از سر بی مغز این سودا پرستان امل بیضه ها پنهان به زیر بال عنقا کرده اند آنقدر ارزش ندارد نقد و جنس اعتبار محرومان بیرون این بازار سودا کرده اند دعوی عشق و سلامت دستگاه خنده است این هوسناکان به کشتی سیر دریا کرده اند هیچکس اینجا نمی باشد سراغ هیچکس خانه ی خورشید از خورشید پیدا کرده اند هر چه دارد محفل تحقیق امروزست و بس خاک بر فرق دو عالم دی و فردا کرده اند کس مبیناد از نفاق اختلاط عقل و حس داغ این ظلمی که ما را از تو تنها کرده اند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:44 توسط م. سکوت |
|
|
تا كجا بيكار؟
و آن سو حرمان؛ چرخش در باله هاست، آفرين. گرچه تجرد، و گمان نكن بي بار است درخت مجرد. اندك اندك؛ بي مهابا؛ بسيارها؛ سر افراشته! خيز و چنگي زن بر پوست آهن! گر چه لايه هاي زنگ دستت را خراب! آنگاه كسي نگويد اي پوست بي معناي بي خراش! مشق عدالت در لحظه ي مرگ، (چه زيبا مي نويسيم): مرحبا بر اين پويش. تا كسي بداند، مرگ همراز توست، و عشق در لحظه ي تمام، و تماميت: مبارك است اين لحظه. بكوش تا كلام عشق؛ زندگي مرهون عشق آتيه: مقدس است اين زندگي! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:45 توسط م. سکوت |
|
|
گر تكيه دهي وقتي، بر تخت سليمان ده ور پنجه زني روزي، در پنجه رستم زن
پدر كاري مي كنم كارستان! چه كسي بيشتر از نفس به ريه هايم نزديك تر است؟ تو و تنها تو. و چيزي، شايد دود سيگار؛ و ديگر هيچ. كاش اين تلخك همچون دود سيگار بود، كاش مي شد با بازدمي رها شد! و تنها تو، كاميابي من در بازدم تو. اين را ببين جريان آشفته در ريه هاي ترسيده، مجراهاي لايه لايه اندوده با چرك سياه، زنگار دهر و اينك سلول هاي خسته از رشد، با ساختاري معوج و بر آمدگي هاي انزجار و فرورفتگي هاي انزوا. و اين قلم نادان و مطمئن قلبي كه هميشه براي تو مي تپد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:22 توسط م. سکوت |
|
|
خط ما غبار هم نيست كه به كس رسد پيامش قلم شكسته ي رنگ، غم نامه بر ندارد براي رفيق، محسن.الف دي من و صوفي به درس معرفت پرداختيم او قلم گم كرد و من دفتر نمي دانم چه شد بي دماغ طاقت از سوداي هستي فارغ است تا چو اشك از پا فتادم سر نمي دانم چه شد * در ظرفی اکسید شده، چون مشعلی به نهایت سوخته از غرور جهیدن ها؛ بگو اما، لعنت خراش کدام قلوه سنگ حواله ي تواضع نمی شود؟ بر خوان تنگ دستی، در تکامل تهی شدن، در قیام حسرت قیام افلیج؛ در فرود اشتباه از پرواز غرور، سرعت جبر تکاپوست؛ سکون پرهیز می کند، ابر تکان می خورد؛ شتاب مشغولیت بیهودگیست، زمین گیج می کند؛ خورشید به انتهای تلاش نمی رسد، هوا گسترده تر است؛ ریه ها به تنفس دشنام می دهد، اکسیژن رقت بار است؛ گویی هوایی نیست؛ وارونه سر در آب، پای در هوا، شاید. وزن موج ها سیلی بیکاریست. قطره اي در کجای اقیانوس با درخششی در صدف آهکی چشم، نزدیک به یک مروارید می ارزد؟ راستی ها؛ کدام ذره ي بیمار، در بستر رسوب چشم قرار خواهد گرفت؟ در مجاورت بالشتکی فریبا، سر به سختی سنگ می کوبد؛ سنگین چون خماری دائم الخمر. شهامت شناخت گر به حجم گیتی انبساط یابد و استقامت انتظار باریک تر از مقطع نورانی گیسوی چراغ شود، هم، اشتباه نکن!: کاشتن بذر در خاک، گیاه کسالت بار می آورد؛ خاک آلودهء توهم نئشگیست. بیداری در گور زمان به فرجام خماری تلنبار می شود. کام در تلخی پرسش باید بسوزد. قدر سختی به قدر شناسی موهبت هاست. کاش بندی برای همیشه ماهیچه های نادانی را در فک بی حوصلگی مهار نگه می داشت؛ و حلقوم ستودن مسدود تواضع می شد. عرق شرم از روی آینه سرازیر خجالت می شد؛ فکر با گریزی نفرت بار از کوشش در قاب سوخته ي محیط، در ابعاد بي حدي شوق می برد. و چون ساز در ترجمان قول انگشت می نواخت. و کاش، جوهر حرف به سادگی آب وضوح می گرفت. ** بر لوح نانوشته، قرابت حرف سکوت هم مردد است. سطوح در همواری سکوت صیقل می خورد. اقبال لمس رویهء تهی، تنها اندوختهء ظرف ناکامیست! سکون تنها وظیفهء شکست خورده ایست که نیازمند برش در کجرویست. سکوت نیایش می کند؛ توشه خود این است! حجم سکوت در منتهای تراکم جاری می شود. و اما خلأ، مکیدن بیداری یک نقطه ي ناقص است؛ زیرا ابعاد خسته می شود، سرگردانی می ایستد؛ انتظار درمانی نخواهد پذیرفت؛ بیهودگی لم میدهد؛ تمایز در اغما به سر می برد و بردباری در فضاحت کوشش اینچنینی محکوم به تمسخر می شود. گسستگی تفهیم تکرار می کند! بازگشت سر منشأ تفاوتیست که دیگر چاره ای جز تعارض اصول نمی یابد!! بله، نفي اصول منطقي نجواي خودكامگي گونه اي ماده است. ( و پذيرش غير عقلي خود اعتراف به حقارت است!) حرمت موهوم است. تشنگي لعنت مي فرستد؛ مرگ آفرين مي زند. و هميشه كلمه گمراه مي گويد؛ زيرا تعين بي مايگي "من" است. عصيان حاصل حنجره ي بي نواي رياكاريست! و سكوت ملزم به دريدن پرده ي بكارت حنجره ي جنون است. در پس استيضاح شكنندگي كلام، تنها قداست سكوت مي كوبد. ** پنجره در اتاق منور معني دشواري مي دهد؛ پنجره هويت باد را مي گويد؟ شلاق ابد رد مرگ مي زند؛ گمان مي كنند. كرامت پنجره، بوي مرگ مي گستراند؛ قيامت در اتاق انبساط مي يابد. برگ شوق از استنشاق خلأ مي پژمرد. روزنه اي به زندگي نشت نمي كند؛ اتاق در سكون، وحشت نجاست مي يابد. سكوت تنها قوت نمردن مي شود. خواه غفلت پيشگي كن خواه آگاهي گزين اي عدم فرصت دو روزي هر چه مي خواهي گزين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 15:43 توسط م. سکوت |
|
|
دوست عزیز؛ بر این بنده ی حقیر و فرومایه منت می نهی (و حقیقتا "بجز مواردی خاص" که به جرأت می توانم عرض کنم که تعطیل نشدن وبلاگم مدیون نظرات آنان است) هرگز احساس خاصی نسبت به دریافت نظرات گروه های عام ندارم. این بی نوا بارها نوشته است که تا مدتی وبلاگ خوانی تعطیل است. هرگز قصد سوء استفاده از روابط وبلاگی نداشته ام؛سخن کوتاه که این مدت تجربه ای شناسا بوده..
بگذارش! ( از قطره ای، این تا لاشهء خوراک کرم؛ متحرک چون روسپی یا تلنبار در روده ی بزرگ؛ جای در گور نمناکیست. به کجا چند گرم از پودر استخوان؟ ) تا بگوید نه هرگز هنگامه ی تلخ. وه، جهش دل انگیز عقربه ها در لحظه ی توان صفر! هر یکی می شناسد؛ من تمام قوت آن چرخش عقربه ی درون خویش؛ و هر انسان معذب بیهوده پندار دیگر. تا، فردا همین امروز است. اشک ها ایجاب می کند؛ آری، تا لحظه ی سوختن و در گداز، سرخی گونه ها خطاب می کند.
شناس کشت زار بی بهره؛ رهیافت تا فراسو. دلق درویش پر از فساد خیره چشم های دلسوز اشباع گنداب مهمات. بگذار! بیارید! سرشک ناشناس؛ فریاد! دریوزه! بیارای! می طلب؛ سری که بی موی و جای شلاق، تا غلظت آراستن. بیارام! در پهنای بی خود شدن؛ و رها کن! چنان که پنهان است؛ کین در غنوده، آنچه همراهست؛ مرحبا بر رحم نفس! ناچیز تر از زخم چشم مور، هی برا ناخن نابجا! چون منی استوار از آن هی، فرو کنی! زهی خم به ابروان من!
کلاف شیشه ها تا زبری زمان، لمس ره گذر؛ و خدا. گرنه دشوار. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 15:1 توسط م. سکوت |
|
|
هر كه خورد از جام عشقت قطره اي تا قيامت مست و حيران خوشترست كسي در مجراي بي سوي ناكجا گام بر مي دارد. كسي به انتظار مي خندد. او مشوش تر است: انعكاس قهقهه اش به هر سو مي پيچد. به هوش باش! و امتداد ناله به كجا اشارت دارد؟ هي! جغرافياي اضطراب پر از مرز ناشناخته هاست.
اقبال كشف، از درون كدام طيف ملون باز مي شود؟
انگشت طبيعت، پشت خستگي را قلقلك مي كند. از دريچه نداي تار فرسودهء حنجره اي رهنمون مي كند. وضوحش گمراه كننده است. و هميشه وضوح گمراه كننده بوده؛ مثل شب، مثل نوشابهء گرم. * پاندول زمان در هر اوج به صفحهء تقويم خطي مي كشد. اين آويز خود باخته مديون انگشتيست كه مرگش را به تعويق مي اندازد؛ اما ميرايي ذات اوست. "سرِ ساكن" بايد به اين بيانديشد كه قبل از اكسيد شدن خواهد مرد؛ و اين نهايت خوشبختي مركز دوران پاندول است. بايد در سرِ پرسرعت آن خيره شوي تا ببيني كه گيج زدن دروغ نيست برادر. * كسي اينجا براي پنجره ها غصه مي خورد؛ پنجره تشنهء نور است مثل من. و نور گريزان؛ مثل همان دختركي كه عاشقش شدي. نور اميد جلوهء پنجره است. محو تماشاي عبور: پنجره گم مي شود. برادر، دخترك خود نور است؛ آري. و ما گم شده ايم؛ گمشده ام شايد بزرگتر از كالبد دخترك است! اشتباه ما ميليست كه ناشي از توقف عدالت هر لحظه پر اشتها تر مي شود؛ و اين غرور! (ما بر گمان انسانيت پر و بال يافتيم و اينك..) باشد! شايد عاشقانه تر باشيم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 13:46 توسط م. سکوت |
|
|
زندگی عجب طنز حجیمیست! یکی آنجاست زیرِ دست تو که آنجا در آستین چیزهایی در پس چیزها، در درون اندرکنش هاست! و تو تاراج دست دیگری بالای تو. بالاتر از بالای تو هم هست! یک نفر خندید؛ ساکت! پتک می کوبد. یکی دستی دگر بر سر پتک دگر؛ آنچه او می خواهد بر سر آنچه هر کس خواهدم کوبید. من دگر هموارم! (می گریزم آیا؟ فکر این بس خواب است.) من دگر هموارم. آن یکی بالاتر از بالا هر چه بالا، بالاتر؛ او چقدر می خندد. او چقدر می خندد. همگان را بینم که ازو می ترسند؛ این دروغی بیش نیست که اگر گویم من ازو بیم ندارم هرگز. من ازو می ترسم چون همه می ترسند. در میان ترس و وحشت خنده ای بر لبانم نقش بست. راستش من بیشتر از این خندهء خود بیم دارم. *** یک حرف زنده می پرد، می پرد، می پرد؛ این حرف زنده می میرد، می میرد، می میرد. چسب آب دهان، زبان را می دوزد، می دوزد، می دوزد. اینک افسار خستگی می کشد، می کشد، می کشد. طبلک مرگ می زند، می زند، می زند.
های؛ نصیب مضحک من از وجود نام ماست؛ این ترانهء من است، این ترانه مال تو. سایه هامان چنبر سایه های چنبر دیگر؛ رها کن، رها کن این، رها کن. رهایی قصهء تنها شدن نیست. رهایی حرف یک من نیست؛ ای همه من ها، رهایی تشنهء همسو شدن هاست. بیایید؛ رهایی طاقباز اینجا نشسته!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 13:23 توسط م. سکوت |
|
|
پرگار چشمانم با شعاع افزودهء لذت هر لحظهء پرستش انحنای صورتش، دوایری پیوسته به تمرکز در نوک بینی اش می کشد؛ با خطوطی پررنگ به ضخامت سرگشتگی آنی. برادرم خوب حرف مرا می فهمد. که پاهایم مردد است، زانوانم ساییدهء لرزش شک در قدم هایم است و کف پاهایم از تماس با زمین هراس دارد. کودکی ترس از شیطان، کمرم را گونیا می کند. فرکانس صداها نامربوط تر است؛ سمعکی که پدر برایم خرید، مرا از کری رها نکرد. * اما صدای آژیر یک کامیون زباله بر را می شنوم. کسی مرا بر نیانگیخت! کسی مرا بر نیانگیخت! برادر بگو، چرا من درون کیسهء زباله مچاله شدم؟ چرا بوق کثافت مرجح بر هر آوای دلنشین شد؟
مرد سپور، پرتابم که می کند، کیسه ام پاره می شود؛ قاطی زباله های دیگر می شوم، همرنگ گه. من هم قطار آشغال شده ام! مقصد: شهر زباله ها. حالا، هم نشین قوطی های خنگ و خالی خراش. حالا، همانند کاندوم آلودهء ریق شهوت. به! نوار بهداشتی چرک آلود جلویم رژه می رود. از بوی آشغال های دیگر قی می زنم.
من (با خواهش و التماس) از یک بطری عرق سگی می پرسم: کی دفن خواهیم شد؟ [ هدفدار! ] ناگهان انگار زلزله می شود، آلت زمان از شق درد به خود می پیچد. نه اما! صدای سپور را می شنوم که به رانندهء کامیون گوشزد می کند که با کامیون پر، در پیچ های تند از سرعتش بکاهد!!! در هر صورت؛ همان موقع معجزه ای اتفاق می افتد، بله! فکم با شدت به آن نوار بهداشتی نرم(دیگر نه تنها زننده نبوده، بلکه جذاب هم به نظر می آمد) کوبیده می شود؛ [ دیگر غیر قابل تحمل! ] و کاندوم لاستیکی با دندان هایم جر می خورد و محتویاتش به روی صورتم می پاشد؛ هه، من قورتش دادم! (حالا، مثل یک جنده) من دوباره (این بار با نفرت و باز هم التماس) از آن بطری عرق سگی (مثل اینکه او خدای زباله هاست) می پرسم: کامیون کی خواهد ایستاد؟ فقط بگو کامیون کی خواهد ایستاد؟ [ دیگر هیچ ] ( در حالی که از این می ترسم که شاید در تکان پیچ دوم، معجزهء دوم، خدای زباله ها (همان بطری) به سمت دهانم می پرد و در حلقوم مزخرف من گیر می کند؛ تا خفه ام کند. [و آشغال های دیگر را از زجر تحمل من نجات بخشد.] )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:42 توسط م. سکوت |
|
|
از دوستانی که نظر دادند خیلی متشکرم.
چند وقتیست که نوشته هایم (علاوه بر بی مایگی همیشگی) گرفتار ابتذال شدیدی شده اند. در هر صورت امیدوارم بتوانم خود را درست کنم. اما این مطلب هر چه هم مبتذل باشد باید بیاید، چون شفاف سازی پست قبلی است: در کنار رفیق، خاموشی هیچ مجبور به فک زدن می شود؛ اما بی ریایی تشویق می کند. جناب عاشق مبرهن ادعاست؛ منفعل "بودن" می ایستد! اگر عشق ماده تناسخ تلخی آن تجربهء مجنون شدن باشد، بی گریز و ناخود آگاه مسخ می شود! تفریح نمردن به شعور عاشق شدن آویزان است. احساس بی خودی طعنه می زند. ( این اعتراض، به آروغ زدن پس از خوردن ویسکی می ماند؛ شبیه نخندیدن گوز؛ اما بوی گند همیشه غالب است.)
بایستی ذهن خمار شکفتن بمیرد! عشق، دشنام ناچاریست که از باد بیهودگی ساخته می شود؛ مدیون حلقوم بیکاری؛ ماهیچه های مفت ریه های انبساط؛ و مطمئنا تزریق داروی فراموشی به رگ های مغز. ** دلیل نمردن در لبان بهت زده ایست که ملتفت بوسهء سیگار می شود؛ وظیفهء روزانهء دودکش، توضیح پنجاه بار عبور مرام است؛ یعنی نزدیک هزار بوسه در روز؛ باورش نهایت عشق به سوختن است. وحشت حقیقت عشق، له شدن در زیر پاست.
پس از شب مستی، زندگی از سرگیجهء سپیده دم شروع می شود؛ در صبح بی خیالی، تا ظهر طاق خماری، و در غروب بی حوصلگی؛ پایان ابتداست.
نیاز چرک می کند؛ مثل لذت گاییدن زن جنده. "زندگی کردن" مثل همان روزیست که ویسکی گیرم نیامد و تا خرخره آبجو حرام معده شد. زندگی من همانند مچاله کردن همان قوطی های سرخ است که محتویاتش را در توالت خالی می کنم! ( پرورش انزجار نیست، مستی آرزویی موهوم می نماید. ) نوشیدن "این" بی فایده است.
نیاز تغییری ندارد؛ هرگز تاب انقباض ندارد. اما بی نیازی به نسبت "معکوس نادانی" انبساط می یابد. ( مجموع ثابت نیست! ) تفاضل این دو به توان بهت اگر در لعنت روزگار ضرب شود، برابر رادیکال از نرخ سرگردانی در فرجهء "بی خیال شدن" است. ( سرگردانی، اگر در یک حالت ایده ال قرار بگیرد، تبدیل به انتظار می شود! )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:28 توسط م. سکوت |
|
|
مردان عشق را به هياهو چه حاجت است رندان روزگار خموشی گزيده اند از شوق خنده های پر از معنی جهان نو دولتان چه زود گريبان دريده اند ای نامراد مانده ز هر آرزوی خام غمگين مشو نصيب تو هم آفريده اند *** سلام دوستان عزیز، همان اول بگویم که مرام همه تان را عشق است! خسته ام(خراب بودن مد شده است)؛ متاسفم که نتوانستم خدمتتان برسم. از سپیدار معذرت خواهی می کنم و از یاس آبی عزیز خیلی ممنونم و از دوستان دیگر هم تشکر می کنم. راستش قرارم با خودم این بود که هر پنج روز بیام اینجا و یه چیزی بنویسم، اما وقتی نظرات دوستان رو خوندم، نشد که مطلبی که آماده کرده بودم رو بذارم؛ از همه ممنونم و این را بگویم که پیامد عشق-معشوق هر چه که باشد- جز پیشرفت نیست(با توجه به تعریف فردی پیشرفت)؛ من برای عشق به تیغ نوشتم(واقعیتی در زندگیم) و خودم که هیچی حالیم نیست، اما گفتم که در پی آن عشق... تلاشم بیشتر شد
این مطلب مزخرف رو خیلی وقت پیش در شبی که با یک عاشق همنشین شده بودم نوشتم کسي عاشقم نشد، همچنانکه کسي عاشقم نکرد. به هر جا نگريستم؛ به هر دشت بيدار، به هر کوه راستين؛ در اين درهء تنهايي؛ با اين انديشه هاي خالي، با اين روي سياه؛ چگونه مي خواهم تو را صدا زنم؟ از دور دستي که مرا با اين جمود نقصان کرده، از تاج اوهام لبريز انتظار، در ميان کوه سوخته هاي خيال؛ اميد را چگونه قرار يابم؟ انگار چيزي از ميانم ربوده شده. از همان نخستين، روز آشنايي تو را مي دانستم؛ از همان نخستين، تو را مي پنداشتم. اي توتم انديشه ام، نيروي پندار و دليل بيداريم، آرامش نيمه شبم در نزديک شدن به طلوع توست؛ شب را تا اميد نام تو، در ابتداي خود بوده ام؛ در خيال سپيده دمي، آرزوي پرواز خيال من براي فرود در آغوش توست. انديشه ام در نهايت نا اميدي انسان تنها تو را يافت؛ در سکوت آوازم، در راز دلداريم، و در تنگناي وجودم، در خفقان آزادي انديشهء هميشهء جميع، بي تو هيچ را هم از دست داده ام.
خيالم بي تو بر چه مي جوشد؟ هرگز جز به خيال تو نمي انديشد. ** سايهء موهوم و ناپيداي خدا پنداري در من، از ياد تو وجود يافت. انگار، هميشه در کنارم هستي؛ "انگار" معني ندارد، زيرا هميشه تو را در کنارم مي بينم؛ ديرينه است پيوندم. صحبتم با توست؛ کاش مي شنيدي: . . . اي دريغ بر پليدي، سپيدي را در انتظار صبح به من بياموز.
کسي عاشقم نمي کند، چندانکه کسي عاشقم نمي شود. ** عرق شرم تو، از چشم جهان، شست نگاه گر تو خجلت نکشي، آينه ها بسيار است
يک "چيز" در فريب تو باري مي گريد، و تو غافل از تکاپو، دچار آن "چيز" موهوم مي شوي، حتي يک شب. پرستش مشق ندانسته هاست؛ اما سجود خاکمال قسمتي از نفهميدن مي شود که تو را به يک "چيز" فريبا سوق خواهد داد. آن "چيز" در وجودت پيکار بي مغزي راه نمي اندازد، ولي تهي مستوجب خراميدن در تهي نيست. "چيز" لياقت گنجيدن در تهي را نخواهد داشت! "چيز موهوم است، موهوم تهي است، تهي باري بر تهي نمي بخشد! فريب، ناسويه تر از دروغ خواب را مي بلعد. *** امشب سراپا آتشم، می با سبو سر می کشم فردای من، فردای دل، فردای عشقست و جنون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 17:33 توسط م. سکوت |
|
|
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن *** آخرین لحظهء دوری تو در سکوت زندگیست؛ من به تو مانندم و تو را می خوانم؛ تو مرا می دانی. ** در هجوم وهم یک هیاهو، همهمه در نفسم با نفست؛ همنفسی جز تو کجاست؟ من به تو نزدیکم. ** دلخوش از یاری یک دوست شدم؛ دوستیش شگفت انگیز است؛ وه که او سرش پر از صداقت، برق پاکی ز تنش می بارد.
آه که این دوست کی فراموشم شود. من به تو نزدیکم، چون به او دل دادم. ** یادم آمد، یادم آمد؛ روزهایی سخت را یادم آمد که به پندار لحظهء مانند دوست، من به او دل بستم؛ در پسش سایش سخت روزگارانم همه سر بسته بود.
سرد جانی رهرویی پایسته نیست. ** وه چقدر زیبا بود؛ در نگاهی که به او می کردم، نور در شتابی و به تشدید که تو نزدیکی. و حریمت به در آیینهء اندیشه اش بسی پیدا بود و بس. ** ای بسا حیرانی، چون به فرجامش جنون؛ دست آخر، تو هم از دست دلم وا رفته ای؛ چون دلم وا رفته است.
دیگر هرگز، حرف "من" نیست به تو؛ چون دگر "هیچ" هرگز، نای این را هم ندارد تا که "من" گوید به خود. *** ( یاد من هرگز نکاهد از دوستی؛ آه، من عاشق شده ام؛ عشق من آن تیغ است؛ آری، آری، همان تیغ که یک شب بر گلویم بوسه خواهد زد؛ تا که چون در سحرگاهی تو را خواهد دید. ) **** مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم *** خفه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:13 توسط م. سکوت |
|
|
نسیمی که لالایی ذهن بوده، هرگز خشم طوفانی را همراه نمی شود. من خوابیده بودم در زیر یک درخت؛ همبستر سایهء یک برگ. اما بر می خیزم؛ [و خود هم نمی دانم چرا؟] من از وحشت یک دروغ در خواب رفته بودم. و اکنون به هم خوابگی تلاطم در مقعری مکدر به پهنای قبر وسوسه می شوم. با آنکه می دانم؛ [و هرگز نپذیرفته ام.] واقعیت چون خوابی موزون به هم آغوشی با خدا تعبیر نخواهد شد. ولی، من از کدام ماده کافر نشده بودم؟ کدام بستر مرا ترجیح می دهد تا دمی بیاسایم؟ من از کدام "چیز" مسرور می توانم شد؟ آه؛ واقعیت در گاییدن است؛ ابدیت وهم دلسوختگان است.
من دارم بزرگ می شوم! [دیوانگی زنجیر می گسلد؛ اکنون نیهیلیسم می تازد:] هیچ کس دروغ نیست؛ هیچ چیز دروغ نیست؛ زیرا اینجا تنها تشنهء عبور است. مهم نیست چگونه بگذرد.
مهم نیست چه باشی: چه سگ باشی و چه گوسفند و چه سنجاقکی. ساکن باشی مثل خاکستر؛ و گر جاری باشی مثل آب. بی حوصله باشی چو نفرت از زندگی. خسته باشی چون در انتظار مرگ. نسیم باشی ملایم؛ یا طوفان باشی خشمگین. تازیانه باشی بی رحم؛ یا باران باشی مهربان. هوسباز باشی آلوده؛ خیانت کار باشی نامرد. حرف باشی تزویر. هیچ چیز دروغ نیست، زیرا مفهوم در فردیت ناممکن است. [ به کار بردن آن صفت ها پذیرفته نیست، عادت در بیان است.] فرقی نمی کند؛ اهمیت در تشکیل است؛ و در گذار، در گذر. اینجا کارزار ستیزهای بیهوده نشاید؛ اینجا در حرکت نسیان باید باشد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 0:32 توسط م. سکوت |
|
|
شب که وصل آغوش پرداز دل دیوانه بود از هجوم زخم شوق آیینهء ما شانه بود (بیدل)
شب وارث همهء تنهایی های من است. همیشه شب را دوست دارم؛ جز با سکوتش، و جز با لحظه های لبریز انتظار؛ که در تاریکی آن، آرامشی را در آغوش هیچ نظاره می کنم. *** مردهء "روز" با دست های پلاسیده اش، در تکرار پنجرهء تاریک همیشهء شب، شوق هیچ را باز می کند؛ و به سان وهم ماه، روشنایی مرموزی را می رباید. ] بی گاه بودست لحظهء وهم بازتاب [ *** نزدیکی من با ماه است: توهم نور در شب، زندهء شب؛ در غروب سوخته ایم و هر سحرگاه خاموش مرده ایم؛ دریغ خورشید پایمال اوهاممان می شود.
نزدیکی من با ماه است: صورت زرد تیره، با لکه های سرخ و سیاه؛ رخسارمان برملای رازیست که از غروب آموخته ایم. نزدیکی من با ماه است: تنهایی در حاشیهء تاریک؛ غبار گرفته در سکوت. برای ماه، انتظار چه بیهوده است؛ و کدام ستاره بی نصیب از شب رفته است؟ نزدیکی من با ماه است؛ شب های مهتابی کجاست؟ تا این آسمان صاف کند، هلال ماه تیغ خورده؛ تا این ابرهای تیره فرو افتد، آوار آفتاب ماه را کشته است. نزدیکی من با ماه است.
شاسوسا! شبیه تاریک من! به آفتاب آلوده ام؛ تاریکم کن، تاریک تاریک: شب اندامت را در من ریز. *** شاسوسا! این دشت آفتابی را شب کن تا من راه گمشده ام را پیدا کنم و در جاپای خودم خاموش شوم. (سهراب) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 18:5 توسط م. سکوت |
|
|
حرامم باد اين لحظه، اگر يادي به جز شوقت در اين لحظه روان باشد؛ و گر حالي به جز سوزت به اين جانم فغان باشد؛ و من گمراهي اين مردمان مدعي عشق به سر گيرم. عزيزا، آتشت را مرهم زخم تنم باشد؛ منم مخمور جان جانان ايمانت، اين دشنام گويي در پي سلسله پست هاي مشابه كه آخرين آن با اي دروغك، باز تو چه گويي اي خيالاتي، هاي، در ميان اين دروغك ها، تو يكي كه مدعاي عشق تو بيابان ها گرفتست در بغل، من تو را مي خوانمت، تنها تو را، من تو را به شرمساري همخوابگي با همشيره ات فرا مي خوانم.
در اين وراي ظلمت پوش، آه، آسمان! اي آسمان، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 21:45 توسط م. سکوت |
|
|
سلام دوستان؛ وبلاگ من یه مدتی از "حیران و دیوانه" به "جولانگاه تزویر تناقضات" تغییر نام می دهد. همچنین نام بنده حقیر از "م. سکوت" به "م. سوخته" بدل می شود. از همه شما که همیشه مرا تحمل کرده اید، بینهایت سپاسگذارم و امیدوارم در این مدت که امیدوارم بیشتر از یک ماه به طول نیانجامد، نیز مرا که در یک طغیان نسبی به سر می برم تحمل کنید.
ای همه گرسنگان! بمیرید! که من سیر هستم. پست امروز، تقدیم به ماه مبارک رمضان، که از برکت آن گرسنگان بیشتری خواهند مرد: من دختر بچه ای را دیدم، میان دود اتومبیل ها گلویش را می درید به فریاد یک کبریت! آه، دختر بچه به این سمجی ندیده بودم؛ خیلی اصرار می کرد، اما من هرگز از او کبریتی نخریدم. من مرد میانسالی را دیدم، در شلوغی قطار مترو، هی این طرف و آن طرف می رفت؛ او سرش را پایین انداخته بود و آرام می گفت: بادکنک! مردک خجالت نمی کشید که در میان شلوغی واگن، می خواست بادکنک بفروشد؟ من پیرمردی را دیدم، در سرمای زمستان یکی از همین خیابان های اسم دار، کنار پیاده رو چمباتمه زده بود و هر روز او را دیدم، همانگونه چمباتمه نشسته بود و چشمش به کاسهء پول خرد جلویش نبود، نه؛ نگاهش به پای مردمانی بود که از جلویش رد می شدند و می شد تمسخر را در نگاهش دید، چونانکه گاه گاهی لبخندی مرموز و وحشتناک به لب داشت. بله، من هر روز او را می دیدم و هنوز زمستان بود که دیگر او را ندیدم. چه خوب شد که نگاه های ترسناک او مرد؛ پیاده رو خیابان ها چرا باید زشت بماند؟ من یک کولی را دیدم که در فضای سرد و نگران اتوبوس های سرگردان شهر، تنبک می نواخت. چقدر خوب است که من خیلی کم سوار اتوبوس می شوم و مجبور نیستم که گاهی از نواختن فجیع پسرک آزار ببینم. چه کسی به او توجه می کند؟ او با آن دست های کوچکش اصلا نمی تواند تنبک بزند. من مرد جوانی را دیدم که پول می خواست؛ او دروغ هم می گفت. شاید هم راست می گفت، اما او یک معتاد بود. خوب معتاد بود دیگر! او یک عامل بیهوده برای نظام اجتماعیست؛ او را باید در سطل زباله انداخت. اما در هر صورت او خفه می ماند؛ این موهبتی بزرگ برای ماست. راستی، او چرا اینگونه است؟ مهم نیست؛ او هیچ کاری نمی تواند بکند، این خوب است دیگر! الخ. غم مرگ آدما؟ زجر زخم پارگی؛ سوگ این نالهء دل؟ زجر این گرسنه ها؛ زهر چشم آدما؟ رنگ افکار زمین؛ من به این آتش عشقت ریدم برادر. من از سپوختن یک حس می گویم، در تزویر آدمیزاد. من از سپوختن یک وجود می گویم، در مرداب جامعه. من از سپوختن یک ذهن می گویم، در تلاطم افکار.. من از سپوختن یک مجال می گویم، در دروغ وحدت. آه، درود بر تو ای ایده ال بزرگ، ای نمود کوشش های عظیم انسانی. لعنت من بر تو سازگار نیست! کجایید ای سلحشوران ظلمت کش؟ کجایید ای رها کوشان دیوانه؟ مگر سودای این تاریک گمراهی، بس یکی را دیوانه تر، هم تشنه تر. بیایید ای همه هشیاری آتش نهاد؛ بپا خیزید، هم دستی ز ما گیرید، که تا راهی به آن خورشید جوییم و همین بس تا از این ظلمت جدا باشیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 1:22 توسط م. سکوت |
|
|
من ز دل گرمي خورشيد در اين شب همدم ماه شدم و ز خود سوزي شعله، همراز شرر آه شدم. ** من پي چشمهء دوست عاشق رود شدم؛ به خلافش كه دويدم، چو تپيدم، نفس آب شنيدم. به خلوصش نمك انباشته مرد؛ و چه بي تاب هواييست در اين رود، چو ز سنگي به برش وهم حبابش برود؛ وه، چه زيباست همين حس كه يكي نام ز اوصاف وجودش نبود! نفس آب شنيدي؟ به خلوصش، به خلوصش چه كسي نام بماندش؟ نفس آب شنيدم؛ چو خنك بود وجودش، دل خود را بسپردم؛ و نمازم، همه كوشش به خلاف گذر رود، سعي تدبير شنا بود ادايش؛ جستجوها به خلافش، كه نشانم به ره چشمه چو بود به بر چشمهء دوست، غم درياي خيالم همه رفت. نفس آب شنيدي؟ چون خنك بود تنش، چه كسي راه نبردست به دوست؟ *** جسارتی را به خود داده ام و شعر ناهمگون خود را به آقای مهندس عزیز.خ که با شخصیت شگفت انگیز خود نه فقط متد مهندسی بلکه درس زندگی به من آموخته اند، تقدیم می کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 10:59 توسط م. سکوت |
|
|
يك روح مرده، فريادي ندارد تا به خاكش بسپارد؛ پس چگونه سكوت را بياموزد؟
اينجا رويشگاه كاكتوس هاي سنگيست، در كوير دل هاي بي رغبت؛ و در فريب نسيان؛ و در زادگاه عصيان بي انديشه، به نماز يك گناه خاموش نشسته اند.
سكوت را به ابتذال خاموشي و خاموشي را به دريغ مرگ و مرگ را به ترس جهنم آموخته اند.
دروغ را به جهنم واهمه اي نيست، و رؤياي بهشت در گورستان ذهنشان اندود فراموشي شده؛ گويي چيزي نبود، بي فرجام.
مرا با محمد ها و عيسي ها كاري نيست؛ اما شما، كه خداي تان را محمد آموخته؛ شما كه در انزجار چون مني خويشتن را تباه مي كنيد (؟) چرا تازيانهء فرشتهء غضب را فراموش كرده ايد؟ بس كنيد! شما را به دروغ قسم، بس كنيد! شايسته تر است كه اين اعتقادات كلامي را در كالبد منفعل خويش دفن كنيد. چه، من مدعاي تمسخر شما را دارم، و شما حقير دشنام يك كودك، بهتر است در رفتار يك حيوان نماز بخوانيد. (دوست عزیز، خوشحال می شوم اگر در مورد مطلب پایین سخنی بشنوم) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 19:15 توسط م. سکوت |
|
|
تعریف دین از دید حقیر من: مکتب انسانی غیر استثماری پیشین و ابزار استحمار در دست بازیگردانان برای کنترل عام.
گروهي به هواي پاداش، بندگي خدای کنند؛ اینگونه عبادت، از آن سوداگران است. طایفه ای از ترس؛ و آن عبادت بردگان است. و قومی از سر شکر؛ و آن عبادت آزادگان است. ( علی )
بی اغراق، از نگاه کودکانه ام، بیش از این نیست:
خدایا مرا از آتش دوزخ در امان دار؛ این را یک مسلمان معتقد می گوید. تنها آرزویم این است که سعادتی باشد تا به خانهء خدا وارد شوم؛ این گفتهء یک مسلمان پیر است. بزرگ موهبتیست نام خدا، عجب تأثیر گذار است؛ این را یک مسلمان بازیگردان می گوید. خدایا مرا به معشوقه ام راه ده، مگذار که این عشق پاک در حسرت زندگی بماند؛ این گفتهء یک مسلمان نوجوان است. [ خدا بتیست؛ پدر حاشیه نشین ]
دو روزي فرصت آموزد درود مصطفي ما را كه پيش از مرگ در دنيا بيامرزد خدا ما را در اين صحرا كجا با خويش افتد اتفاق ما كه وهم بي سر و پايي برد از خود جدا ما را ( بيدل دهلوي ) نقد مسلمانی نیست؛ چه، محمد ( اين انسان شريف و حافظ ارزش هاي انساني؛ اما او هم يك من بود! ) مكتبي آورد كه جامعه اي را از انحطاط نجات بخشيد و نظام او استثمار نداشت. نقد مسلمان است ( روي سخنم فقط با عوام نيست )؛ و چه، نقد انسان معتقد مذهبي امروز است كه در لباس آشناي مسلماني آورده ام. و هر مكتب نسبيتي دارد كه در نظرم همچون "همه چيز" قابل ارزش گذاري نيست و اين نسبيت آن را از عام بودن جدا مي كند و بدين علت تلاش دروغين هيچ مكتبي راه به جايي نبرده است. مكتب پرستي يعني نسبي نگري و پس خاص گزيني كه انسان را در قالب صلبي محبوس كرده و او را در يك جريان آرام پيش مي برد. از فضاي بيرون نسبي و در فضاي درون تعاريفي خاص و مطلق، و تناقض هايي كه پنهان شده است؛ از فضاي اصيل مردود و در فضاي درون متعصب يعني شكست خورده. و ايده ال هم تعريفي نسبي مي پذيرد! و آنگاه است كه بايد در درون يك يك انسان ها، تفاوت را پذيرا باشيم. و براستي، آدم هاي ايده ال گو را بايد در سطل زباله انداخت؛ و هميشه، انسان هاي ايده ال خواه (چون من) را بايد خفه كرد، چون انگل نظام و بازيگران بيماري هستند كه هر گاه ممكن است اساس نظام را به چالش بكشانند.
نیست در دشت طلب با کعبه ما را احتیاج سجده گاه ماست هر جا نقش پا افتاده است سایهء ما می زند پهلو به نور آفتاب نا توانی اینقدر ها خود نما افتاده است ( بيدل دهلوي )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 14:10 توسط م. سکوت |
|
|
من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم به شهر غم غريبم، روي بر ديوار ميميرم
( معيني كرمانشاهي ) اين را آفتاب عزيز برايمان نوشته است: سلام. نه میگم خسته نباش ..نه میگم غمگین نباش شده کار روزمره ما تعارفات بی محتوا از سر بی میلی و صرفا ادای دین؟؟نه نمیخوام کسی نه از سر ادای وظیفه بیاد متنمو بخونه بعد بگه وای آخی..تو چرا این قدر غمگینی عیب نداره درست میشه...چی درست میشه ..مگه این درد مشترک ما نیست؟؟ مگه ما همه توی یک جامعه زندگی نمیکنیم چرا گروهی خود رو از دیگران ماسوا میدونن...من اگر قلم میزنم اگر فریاد های خاموش رو با کلمات سر میدهم شاید محتاج نان شب نباشم اما همین بی دردی من کافیست؟؟ یعنی این همه درد تو جامعه عزیزان رو غمگین نمیکنه؟؟ شاید بپرسین خوب مگه چیکار میشه کرد تو رو به جان آدمیت فقط از سر دلسوزی صحبت نکنید اگه میتونید حرف بزنید راهکار نشون بدین...یک دست به خداوندی خدا صدا ندارد..من از تو، تو از من، ما از دیگران جدا نیستیم مجید دوست گرامی منظور من به هیچ روی شما نیستید ..خودتان بهتر میدانید..کسانی که مینویسند تا دیگران تحسینشان کنند و یا با نوشتن بیدردی ها و به تصویر کشیدن تصاویر غیر واقعی در جامعه تنها میخوان تعداد کامنت هاشون زیاد باشه نه....من میخوام اگه یه نفر حرف منو میخونه بگه یا علی...نه هزار نفر بخونن و بگن به به و و بقیه هم مثل بچه ها ی یتیم به من نگاه کنن...و یا آفرین اینجاش چه قدر قشنگه وب لاگ خوشگلی داری...دیدی این نظرات رو..من قصدم اهانت به عزیزان نیست ولی بیائید از خودمون بپرسیم چرا حاج مجید دردمنده؟ چرا آفتاب نوشته هاش بوی غم میده؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟ آخه یه نگاه دیگه به اطرافمون بیندازیم...من نمیگم باید نالید و شکوه کرد باید پر انرژی بود باید سر شار از عشق بود .....دیگه کلمات ذهنم رو یاری نمیکنه ..اونقدر در درون خویش فریاد کشیده ام که گلوی شعرم خشک شده....آن قدر در کویر زیسته ام که سراب را بهشت برین میپندارم...آن قدر تنهائی کشیده ام که سایه یک ترکه نازک تکیه گاهم گشته....آن قدر در فراغت گریسته ام...و هیچ نشانی از تو نجسته ام که سایه خویش را تو میپندارم...... *** من و ما نيست غير از شكوهء وضع گرفتاري ز ساز هر دو عالم نالهء زنجير مي آيد جهاني در محبت دشمن من شد كه عاشق را همه گر اشك خود باشد گريبانگير مي آيد ( بيدل دهلوي ) سپاس.
غم اين تنگنايم بر نياورد از پريشاني نفس آسودگي مي خواست اما جا نشد پيدا ( بيدل دهلوي ) هر كسي در عالم ما به كاري مي شود سرگرم، يك نفر به زاري مي كند سر؛ آن دگر دردي نمي گيرد به سر؛ وان يكي با هر بتي خوش مي كند سر؛ من اسير هيچ به رؤيا مي كنم سر. هر كسي را دل به چيزي داده است، من به بي چيزي دلم را داده ام. هر كسي را سعي در يافتن چيزي به راه است، من خودم را در ميان هيچ و اوهام زمان گم كرده ام. هر كسي در كار گذر دوران است، من به يك نالهء شب نزديكم؛ من به اين وضع گرفتار شدم؛ من بدين سان گذران خواهم كرد.
روزگاران در پي هم مي شود تكرار؛ هيچ چيزي را درنگي نيست. اين براي درد بي درمان من، مي شود سرشاري دوران من. اين است زيبايي افكار من، در ميان دلِ سرد مردمان من. ندارد صيد بيدل طاقت زخم تغافل ها خدنگ امتحان ناز پردلگير مي آيد ( بيدل دهلوي )
من ز يك شوق جان داده گرفتم جان؛ من ز يك نالهء مرگ آور گرفتم روح؛ من ز يك خواب تپيدم بيرون؛ من ز يك وهم پذيرفتم خويش. *** من اگر شعله شوم؛ تا كه بر خرمن خود حمله برم، خشكي مترسكان مرا مي دزدد. *** دوست من اين شرح كودكي من نيست؛ شرح حال خونين دلانيست كه در قبيلهء هيچ گرفتار آمدند:
من اگر اشك شوم؛ تا از چشم جهم، طاقت چشم مرا خواهد كشت. من اگر سایه شوم؛ تا پشت ديوار روم، داغ خورشيد مرا خواهد كشت. من اگر تيغ شوم؛ تا دست زنجير برم، بغض آهن مرا خواهد كشت. من اگر فرياد شوم؛ تا سكوتم بدرم، نعرهء ظلم مرا خواهد كشت. من اگر نور شوم؛ تا يكي سير كنم، سعي اين عده مرا خواهد كشت. من اگر دزد شوم؛ تا به اين شهر زنم، تهي قلب مرا خواهد كشت. من اگر سنگ شوم؛ تا به يك پاي خورم، چشم آن پاي مرا خواهد كشت. من اگر شرم شوم؛ تا حياي درويش نهم، زخم هر سخره مرا خواهد كشت. من اگر مرگ شوم؛ تا به سمت خود دوم، قصهء بعد مرا خواهد كشت. من اگر قصه شوم؛ تا به تاريخ روم، تاب اكنون مرا خواهد كشت. من اگر خاك شوم؛ تا كمي شاد شوم، سردي خاك مرا خواهد كشت. من اگر يأس شوم؛ تا يكي تلخ كنم، شكوه از رنگ مرا خواهد كشت. من اگر كفر شوم؛ تا خدايم بكشم، شرك شيطان مرا خواهد كشت. من اگر سوگ شوم؛ تا به مرگم بنشينم، دامن گمشده ام مرا خواهد كشت. من اگر شوق شوم؛ تا به سويش بدوم، نالهء غمزده اي مرا خواهد كشت. من اگر اميد شوم؛ تا به فردا بروم، دوري دوست مرا خواهد كشت. من اگر آب شوم؛ تا به دريا بجهم، خشكي خاك مرا خواهد كشت. من اگر ناله شوم؛ تا از حنجره بيرون بپرم، بغض اين گلوي مرا خواهد كشت. من اگر شب بشوم؛ تا دشمن خورشيد شوم، زشتي ماه مرا خواهد كشت. من اگر من بشوم؛ تا با خود همراه شوم، زهر هر گستاخ مرا خواهد كشت. *** ز هستي قطع كن گر ميل راحت در نمود آمد چو حيرت صاف ما در دست تا مژگان فرود آمد به اين عجزي كه در بنياد سعي خويش مي بينم شوم گر سايه از ديوار نتوانم فرود آمد ( بيدل دهلوي ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 12:29 توسط م. سکوت |
|
|
چيست اين؟
شگفتا؛ چون ندارد طعم ترياك يا بوي عرق! براي كودكي هاي هميشه بس عجيب است. چون دروغي بر خودش، مصلحت گو با خودش! اينك اين آسوده دروغين نئشهء بيگانه با من ؛ چيستي تو؟ زندگي من، تمام حجم پندارم، به سرشاري كودكي هايم هنوز؛ آه. ها همه حجم ضعيف هيچ پنداري، دروغين نيست، ليك آنچنين هم نيست. اي غريب سعي در آستين دروغين دست هاي چرك آلودهء تاريخ تزوير و ستم، كدامين جامه را سوز خماري مي برد؟ نعره اي ديوانه زن، گو هان همه نبض اخمار وجود، من به جز وهم ندارم در خود؛ هين بياييد لبريز خمارم بكنيد. هين بياييد لبريز خمارم بكنيد. *** اي كودكان زمين، عشق هاتان نوش بادا؛ من ملامت نكنم. چون همان جبر كه تو را نئشه نموده، هم خماري من افزون تر نمود. خدايا، به خداييت قسم؛ به اصالتت قسم؛ دم نمي زنم. به اين شوق، به اين سوز، عشق مي ورزم تا عشق را بياموزم. همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 15:32 توسط م. سکوت |
|
|
ياد آن عيشي كه از رنگيني بيداد عشق سيل در ويرانهء من باده در پيمانه بود ( بيدل دهلوي )
اي اشك، تو دگر كجا رفتي؟ تو چگونه رهايم كردي؟ ياد تو نيست كه هر شب تا صبح، ميهمان چشم من مي ماندي؟ ياد تو نيست كه از آيينه ات، چشم را لبريز مي كردي؟ ياد تو نيست كه بر گونهء من، خطي از رنگ ملامت مي كشيدي؟ وفايت از كدامين چشم بيشتر مي توان ديد؟ اي اشك، اي تنها وامدار هر شب تاريك و مغشوشم چشم هايم خشكيده؛ تو بيا تر كن؛ تو بيا جاري شو.
*** در اين محفل به اميد تسلي خون مخور بيدل بيا در عالم ديگر رويم اينجا نشد پيدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 12:38 توسط م. سکوت |
|
|
سلام به همهء دوستان من تا چند وقت ( حداكثر يك ماه ) پست جديدي نخواهم داشت (ايول) ، و تصميم دارم روي كنكور تمركز كنم ؛ من وارث حق پدر هستم . راجع به متن زير بايد بگم كه اين شعر نيست ، چون من شاعر نيستم و قواعد شعر گفتن رو نمي دونم ؛ اما اندكي از مسائليست كه منو مشعول كرده و آوردن در اينجا به اين خاطر نيست كه شما بگين قشنگ نوشتم يا نه ، فقط به اين دليله كه در اين دنياي مجازي ميشه با هر كسي درد دل كرد . يك نكته اي راجع به چند تا پست اخيرم كه از حال و هواي نيمه فلسفي.. برخوردار بوده ، بگم و اون اينكه ظاهرا برداشت ميشه كه نوشته هاي مزبور ضد خدا است ، اما در واقع به هيچ وجه اين طور نيست و چه برعكس آن بوده ؛ در اين متن ها به طور غير مستقيم خود انسان ها رو نقد كردم . چرا اينجا نشسته اي ؟ انتظار مي كشم . به انتظار چه ؟ باد را مي طلبم . تو را با او چه كاريست ؟ تعبيري از سكوت ؛ او از باغ نهايت گذر كرده . باد ؟ آري ، مگر نسيم بتواند . شايد ؛ اما چرا غمگيني ؟ مغبون از يك تباني ام . تباني ؟ آري ، ستيز دروغين ديروز را مي گويم . چه شد ؟ انگار او مرد ، نازك تر از رنگ . پيشانيت نقش مرگ گرفته . بوي مرگ را مي شنوم ، آشنا تر از هميشه . برخيز ، بيهوده نگو . خسته ام ؛ مي نشينم تا گاهي كه باد خواهد آمد ، با او برقصم . اوج اميد خود را به او خواهم بخشيد . من خسته از يك سفر ، اينجا نشسته ام ؛ سفر حقيقت بود ، چون من تنها بودم ؛ " جز سايه ام ، كس نشد همسفر با من " سفر ناجور مي ساييد . من خط كشيدن روي آب را ديدم . سطح تشنگي سلول را شمردم . و بي چيزي حجم ليوان ؛ پارچ شكسته را . چشمانم سخت مي سوخت ؛ بي ناي گرداندن ، چشمه اي پيدا شد . ] اينجا كه چشمه ساخت ؟ [ جهيدم و سويش دويدم ؛ باري ، ديگر زندگاني بود . ... سراب ! سراب بود . ] اينجا من چشمه ساخته بودم ! [ فرياد كشيدم ؛ فرياد كشيدم . هان اي همه پهناي تشنگي ؛ اي استوار وهم ؛ لعنت به زندگي . ] ميان هر چه كه مي جوشد ، نقطه اي از تغافل انديشه خاموش مرده است . [ ... من به هر جا گشتم . آسمان را ديدم ، نيلي اش را به دريا مي داد ، ابرها را مي خريد ؛ غصه هاشان را قسمت مي كردند : آسمان ، اشك زلالش به دريا مي داد ؛ دريا شوريش گم مي كرد ، امواج را نمايش مي داد . من درختي تنومند را ديدم كه به رهگذران مي گفت : سايه ام را مي فروشم به شما ، عوض تكيه به من . سايه اي را ديدم پشت نور مي چرخيد و به خود مي باليد . من نسيمي را ديدم ، سرگردان ؛ از من مي پرسيد : به كجا بايد وزيد ؟ من به او گفتم : از نور بپرس . قمري را ديدم ، بي تاب تر از خورشيد ؛ پيش من مي ناليد : من آنِ كه هستم ؟ من به او گفتم : مأيوس نشو . من رودي را ديدم ، پرشور ؛ وجد خود را چه آسان باخت ، سوي دريا رفت . ] ناگزير از اكنون ... [ شاعري را ديدم ، روي غم راه مي رفت ؛ در دل شب مي زيست ، اما فانوس خود را به شب " آن روزها " بخشيد . پيامبري را ديدم ، كاشف دروغ ها بود ؛ قصه را مي فهميد ؛ رفت تا نزديك بلوغ ؛ هيچ را فهميد ، اما گفت تا راهي شو . من آدمكي را ديدم ، بيرون فضا ؛ پشت آن پيغمبر ؛ مي گفت : من بالغ شده ام ! من دوستي دارم كه مي گفت : سگ به احساس زمين مي خندد ؛ سوي هر بيشهء اين دشت ، مرگ مي آيد به استقبال سكوت . بي گاه كه جان مي كند ، مي گفت : و سكوتي كه مرا پيش ادراك هر رويهء ايمان مي خواند . من به او مي بالم ، اما ... پدرم را ديدم ، پسر ناخلف قانون طبيعت ؛ پيش هر حيله گري ، خدا را فهميد ، و به دل راضي بود ؛ مكر را مي بيند ، اما او شرف مردان است . پدرم نام من است ؛ رنگ اوصاف من است ؛ پشتِ انكار من است . مادرم را ديدم ، آخر و اول عشق ؛ رنگ را مي شنود ؛ دست او خشكيده ، اما دست او پاك تر از برگ سپيدار ؛ شفاف تر از قطرهء آب ؛ روشن تر از نور هميشه ؛ دست او در دست من ، عين نماز است برايم . خواهرانم را ديدم ، پر شور تر از امواج ؛ مهربان تر از آب ؛ لبريز تمنايم كردند . ياد اكنون آمد ، ماسيد در چشمم . برادر را ديدم ، آرام تر از دود ؛ بي چيزي من را مي فهميد ؛ مي گفت : قصه مان خاموشيست . پدرم مي گويد : تو هم ، آن خاك خدايي . من به او مي گويم : دخترك چشم آبيست ! پدرم مي گويد : لحظه ها در گذر است . من به او مي گويم : سايه ها مي ميرند . مادرم ، مهربان تر از بوسهء نور ؛ ماذرم دست به نقش يك ابر نبرد ؛ مادرم مي گويد : سيب من عاشق شده . من به او مي گويم : عاشقت بودم من . مادرم مي خندد ؛ چشم او لبريز است ؛ ياد ما سرشار است . خواهرم ، زيباتر از عشق مي بيند ؛ خواهرم مي گويد : داداش ، ويسكي نخور . من به او مي گويم : خسته هستم آبجي . خواهرم مي گريد ؛ زندگي مي خندد ؛ هر دومان مي خنديم ؛ خواهرم خندان است ، من خندان ازو . زندگي نقد گليست . زندگي وهمِ بخشيدن يك خوشهء نور به تشكيل سايه هاست . زندگي غلطيدن روي ناشسته هاست ؛ خوابيدن با نمي دانم هاست . زندگي رقصيدن با آواز اكنون است ؛ بي جهت ، هر چه كه آيد . ... به درون يك اسكلت مرده و بي روح خزيدم ؛ اسكلت خشكيده اما ، اسكلت رگ داشت ؛ من شدم يك مويرگ ؛ نه ، من شدم يك پوست ؛ خون من ... ... زان ميان ، يك نفر پرسيد : تو حاجي هستي ؟ من به او مي گويم : پدرم ، مادرم حاجي هستند ؛ خواهرم حاجيه شد ؛ بي بي من حاجيه بود ؛ هفتهء پيش سر كوچه زده بودند : دور تا دور خدا ، تو گشته اي : زن همسايه حاجي شد . همه شان گرد يك كومهء سنگ چرخيدند و شدند حاجي . ] پشت هر ابهام ... اندكي آرامش . [ من به خود مي گويم : من كه گشتم دور هر نقطه و پيچ ؛ دل هر سنگ و بنا ؛ سوي هر شبنم و نم ؛ پيش هر آينه اي ، شهر دل را باختم ؛ پس چرا بي نامم ؟ هفت بار كه بس ، من چند بار گشتم ؟ سايه ها مي دانند . حاليا ، نام خود را مي فروشم به شما ؛ دل خوش مي خواهم . خوشي ها پيشكش ، غمتان را بدهيد ؛ مي پذيرم ، نيك راضي هستم ؛ دلخوشي مي خواهم . دشت هايي چه وسيع ؛ زير پاهاي من است ، پستيش در دست من ! شكل اين ناهنجار ، رفت تا سطح سكوت ؛ ] ... اندكي راضي باش . [ وهم يك قصه ، با دلم راهي شد ؛ گفت تا واهي شو ؛ برد تا عمق سكوت ؛ ] ... اندكي زجر آور ؛ درهء پايان است . [ سعي ها مي ميرند . خواب من رنگي نيست . حرف هايم شعر ندارد . لحظه اي مي گذرد ؛ من به اين دل بستم . اندكي گشت به آخر نزديك ؛ من به اين دل بستم ... *** *** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 3:22 توسط م. سکوت |
|
|
حس پاييزي قلبم اثر كشتن سنگ است . سخت مي فرسود . سخت مي فرسود ؛ بر پايداريش عجب مي گفت هر جنسي . ولي پيكار سخت كشتن سنگ است اينك . عجب ؛ زجر هر نامردي ، سنگ را هم فرسود . قلب من چون سنگ است . سنگ را هم كشتند . زير اين نامردمي ، پاي افكار پليد ، سوختن ، سنگ را بر باد دادن چه آسان است اكنون . قلب من هم سنگ بود ؟ آري ، عشق را توطئه اي بود عبث ؛ ناله ام سوي خدا نيست برادر . اشك ها بر گونه ها خشكيد ؛ قلب هر كس كه دچارش نيست هرگز ؛ همگان مي ميرند . ياد من مي ميرد . قطره ها مي سوزند از حال شور اشك هاي جاري چشمم ؛ چشم من باور نمي دارد هنوز ؛ آه ، سنگ را هم كشتند . قلب من از سنگ بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 17:15 توسط م. سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
همه کس سراغ مطلب به دری رساند و نازید
من و ناز نیم جانی که به لب رسیده باشد |
|
RSS
|